Dienstag, 18. Dezember 2012

مجله فلسفی- از سلسله بحث های فلسفی روز پایان جهان! (1).ترجمه ملیحه رهبری




مجله فلسفی- از سلسله بحث های فلسفی
روز پایان جهان! (1)
پایان جهان یعنی پایان همه چیز؟!
قسمت اول:
چه چیزی در پشت ترس از روز قیامت و یا حتی اشتیاق برای آن نهفته است؟ این به معنای چه نوع آسیب شناسی(اجتماعی) است وقتی که احساس می شود یا چنین انتظاری است که پایان جهان نزدیک است؟
کسی که پیشگویی پایان جهان را می کند، این حرفش چه سمت و سویی دارد؟ چه کسی می تواند بگوید:" در زمان حیات من طوفان (نوح) خواهد شد؟"
و چه خواهد شد اگر که بدانید تمام این هشدارهای جنجالی فقط یک نوع بازی است که راحت تر بتوان بدبین بود؟
رافایل آنتهوون با میشایل فوزیل متخصص در فلسفه سیاسی واستاد دانشگاه در این زمینه بحث می کند.
رافایل: «نقاشی یا تصویری را تماشا می کنیم که شکل جهان بعد از واقعه قیامت( روز وحشت) را نشان می دهد که بسیار هول انگیزاست. برخی معتقدند که این حادثه دراثر ظلم وستم و بی عدالتی حکمفرما خواهد شد. به دلیل ظلم وستم ثروتمندان متکبر بر فقرا و به طور کلی به دلیل از دست رفتن ایمان وصداقت وشعله ور شدن جنگ های خونین درهمه جای جهان و در یک کلام به دلیل فروپاشی اخلاق وفسادی که از تبعات آن است و عده دیگری نیز به دلیل  فجایع طبیعی مثل سیل و طوفان و زلزله و شهاب آسمانی وتغییراتی آسمانی آن ( پایان جهان) را ممکن می بینند.
اگر من کتابی به نام "بعد از پایان جهان" نوشته روبرت لافون را نخوانده بودم، موضوعی که امروز در باره آن بحث می کنیم، به یاد یک متن از "کانت" در سال 1794 نمی افتادم. دراین تکست به نام " پایان همه چیز" کانت در سال 1794 نه تنها موضوع "پایان جهان" می پردازد بلکه عملا نیز به شیوه ای بسیار عالی که ما امروز آن را بهتر می فهمیم نشان می دهد که به طور قطع یک وضعیت فاجعه باری (پایان جهان) رخ داده است.[ درآن زمان رخ داده بود.]
 میشایل:« جالب است که کانت در این متن نشان می دهد که ترس از "پایان جهان" با تمام صور وحشتناکش یک ترس مداوم و بازگشت پذیر است. این ترس در تاریخ بشری همانقدرحضور قوی دارد که امید بشر به زندگی. تصور یک فاجعه که همزمان یک امرالهی هم تلقی شود معنی دیگری ندارد جز قیامت و آنکه قدرتی الهی "حقیقت" را به وسیله  نیروی قهریه برقرار کند. اعتقاد به این قضیه درفرهنگ ما چنان قوت دارد وقدیمی است که به قدمت و دوران کشف مونه تارایسموس باز می گردد. این تصورزایده این اندیشه و فکر است که "جهان همانگونه که آغازی داشته است، باید پایانی هم داشته باشد. این موضوع تا حدی به تصورِ آفرینش جهان به شیوه " نیکس نی هیلو"  باز می گردد. یعنی که جهان هستی که از "نیست" خلق شده است، به قدرت خدا و دوباره به نیست هم باز می گردد.
رافایل:« از خاک هستیم و به خاک نیز بازمی گردیم.»
میشایل:« درسته ازخاکیم و به خاک باز می گردیم اما باید توجه کنیم که این بازگشت به معنای پیروزی قدرت خداوند( برهمه چیز) است. ما همه تا حدی چنین تصوری داریم که درفنای جهان به وجود خداوند پی خواهیم برد و این فنا نشانه ای ازحقیقت وجود خداست. و در تصور و توهمات بشری "حقیقت" خود را در این نابودی جهان نشان خواهد داد.»
رافایل:« طوفان نوح! خداوند قدرت خود را در نابود کردن جهان نشان میدهد، زیرا که بشر خدا را از خود ناامید کرده است.»
میشایل:« واین( قیامت) یک نابودی کامل جهان خواهد بود با هرآنچه که تجسم جهان مادی باشد. اما درآن " متن" ی که از کانت داریم مربوط به سال 1794، بعد از انقلاب فرانسه که صحبت از پایان جهان میکند...
رافایل:« بله! به معنای پایان جهان هم بود زیرا پادشاه کشته شده بود.
میشایل:« بله و دقیقا به معنای پایان یافتن یک نظام و رژیم و پایان یافتن نظام قدیمی حاکم برجهان بود که چندین قرن مردم در اروپا برآن اساس زندگی کرده بودند. بدون شک کانت این متن را بعد از حوادث انقلاب نوشته است و درهمان زمان عده ای معتقد بودند که وقوع این حوادث به معنای درهم ریختن نظم عالم و کیهان ( آخرالزمان) است و دراثر فاجعه انقلاب شرارت بر روی زمین حکمفرما خواهد شد.
رافایل:« به نظرمن کانت این متن را در جواب کسانی(معاصران) خود نوشته است که انقلاب فرانسه را یک فاجعه و به هم ریختن نظم در عالم( کیهان) می دانستند.
میشایل:« اما نه! برای کانت واقعه انقلاب( پایان جهان و نظم کهنه) به معنای به هم ریختن نظم عالم نبود ، یک جهان بعد از آن نیز وجود دارد. بعد از پایان آن جهان(کهن) ما جهان دیگر و نوینی می سازیم.
رافایل: با آنکه شیوه کشتن پادشاه و ملکه فرانسه توسط گیوتین روی او تأثیر زیادی گذاشته بود و یکسال قبل از نوشتن این متن انزجار خود را از این عمل ابراز می کند وآن را محکوم می کند اما آن را نشانه پایان جهان تلقی نمی کند. بلکه یک سرفصلی برای کانت است. در نزد او تاریخ 21 . ژانویه. 1973 که پادشاه توسط توسط گیوتین کشته می شود به معنای واقعی کلمه یک فاجعه است. برای من یادداشت های او قبل از مرگ پادشاه و بعد از آن، بسیار قابل توجه است زیرا مطالب او قبل از این حادثه  کاملا متفاوت است با آنچه که او پس از این حادثه می نویسد.
میشایل:« شما حق دارید زیرا که او این عمل را محکوم می کند اما انقلاب را پایان جهان نمی داند و برخلاف برخی از معاصران خود معتقد نیست که شرارت بر جهان حاکم شده است و یا این اتفاق یک نشانه از ظهور شرارت در عالم است. کانت چون درآن زمان(دوران انقلاب) حضور دارد ومی تواند "شاهد" باشد، فاجعه(فجایع) را کاملا محکوم می کند اما نتیجه گیری نمی کند که این عمل به معنای پایان نظم درجهان است و به معنای درهم ریختن نظم کهکشانها و واژگونی دنیا است و درپی خود نابودی جهان را به دنبال دارد. بلکه برعکس...کانت با دید روشنگر خود نشان می دهد که بعد از به هم ریختن و ویرانی نظم کهن است که خواسته های جدید بشرامکان پذیر می شوند. از درون این پایان جهان است که یک نظم جدید و طرح نو زاده می شود.
رافایل:«مایلم که درهمین جای بحث توقفی داشته باشیم برای اینکه تأکید بر این مطلب کنم که برخلاف آنچه که امروز عده ای هستند که این امر را به خودشان نسبت می دهند اما باید بدانند که چیز جدیدی کشف نکرده اند و همچنین کسانی که معتقدند حادثه پایان جهان دراثر ظلم وستم و بی عدالتی حکمفرما خواهد شد. به دلیل وجود ستم وسرکوب شدن فقرا به دست ثروتمندان متکبر و به طور کلی به دلیل از دست رفتن ایمان وصداقت وشعله ور شدن جنگ های خونین درهمه جای جهان و در یک کلام به دلیل فروپاشی اخلاق وفسادی که از تبعات آن است وکسانی که همه اینها را مشخصا می گویند که همه چیز از دست رفته است وبشر امروزه ازآن ارزشی برخوردار نیست که در گذشته برخوردار بود و.... همه کسانی که این تشخیص ها را می دهند یعنی وجود شرایطی را بیان می کنند که گویی درآستانه پایان جهان هستیم اما شبیه به همان شرایط قرن هیجدهم می تواند باشد.
میشایل: دقیقا! کانت آن را درست تشخیص داده بود ! به معنای این حقیقت است که "ما پایان جهان را می خواهیم" یا به نوعی آرزو می کنیم. حداقل در فانتزی یا درنقاشی ها به نوعی نشان می دهیم که این جهان که در آن زندگی می کنیم  بیشتراز این دیگر قابل تحمل نیست و نمی تواند هم تا ابد همینطور بماند. اگر اجازه داشته باشم، می خواهم بگویم که در حقیقت در زیر این طاق آسمان( خورشید) شاید دیگر چیز نویی وجود ندارد. کانت کاملا واضح و روشن می دید که باور به "پایان جهان" یک ریشه قدیمی تاریخی نیز در این اندیشه دارد که این جهان برپایه بی عدالتی بنا شده است و همیشه بی عدالتی برآن حاکم بوده است. اما فیلسوف ژاک باین ویل در برابراین اندیشه چنین واکنش نشان می دهد و می گوید که در این جهان همیشه همه چیز با خطا واشتباه همراه بوده است اما نباید فکرکرد که بلافاصله فاجعه به بار خواهد آمد و دنیا به آخر می رسد.
رافایل: یعنی که "پایان جهان" یک ایده انسانی است زیرا جهان به این شکل خودش زاده فکر واندیشه بشری است. بشر جهان را کشف کرده واین جهان پهنه تجربه خود انسان است، نمی گوییم وجود طبیعت یا واقعیت ها یا  هستی انسانی بلکه  درمحدوده موجودیت ما ونوعی از بودن که با ظرفیت های انسانی ما سنخیت دارد.
 دراینجا و در ارتباط با موضوع بحث به تصویر(عکس) دیگری با تیتر مالیخولیا توجه می کنیم.
ادامه دارد...
18. ژانویه.2012 برابر با آذرماه 1391
 مطابق یا بنا بر پیشگویی تقویم مایا در مکزیک روز21.12.2012  می تواند پایان جهان باشد. حول این پیشگویی بحث فلسفی بالا انجام گرفته بود.
Philosophie Magazine
Philosophie: Weltuntergang
Frankreich 2012, arte F


Sonntag, 3. Juni 2012

آسیب پذیری 2


ترجمه: ملیحه رهبری
مجله فلسفی- سلسله بحث های فلسفی ازفلیپ تروفولت.
آسیب پذیری!(2)
وشکست ناپذیری انسان!
قسمت دوم:
زمانیکه دست بسته به چنگ دشمن وحریف می افتی و تمام شرایط برابر برای پیروزی از تو سلب شده است وحریف در موضع زور و قدرت و مسلط بر تو است، درچنین شرایطی بازتعیین کننده دربرابردشمن، قدرت مقاومت وایستادگی توست!
رافایل: این نیروی مقاومت چیست؟ چطوری انسان می تواند به آن دست یابد یا درخدمت خود بگیرد؟ آیا تا حدی به اعتقادات فلسفی رواقیون مربوط نمی شود که معتقد هستند باید علیه آسیب پذیری خود را مقاوم نمود؟
بلانژ: یک جواب این است که باید علیه آسیب پذیری مقاوم وسخت سرشد. به وسیله تمرینات کافی جسمی و فکری وآزمایشات خود را محکم و مقاوم در برابرضربات کرد.
رافایل: روانی و ذهنی یا فیزیکی وبدنی؟
بلانژ: هردو! این یک تصویر(عکس فرد زیر شکنجه وفضای اتاق شکنجه و گفتگوی زندانی و شکنجه گر) یک صحنه فراموش نشدنی( برای بیننده فیلم) است و شاهد یک مقاومت استثنایی هستیم. یک آتمسفرخاصی دراینجا حاکم است. دراینجا قهرمان حتما و باید در برابر شکنجه موفق به مقاومت شود و نه تنها به لحاظ فیزیکی وبدنی ازچنین توانایی و قدرتی برخوردار است که قادر به تحمل شکنجه باشد بلکه ازتوانایی وقدرت کافی روحی و فکری نیز برای مقاومت در برابر شکنجه برخوردار است. به نظر من فلسفه همواره براین تلاش بوده است که ما را به سوی شکست ناپذیری سوق دهد. ازاین طریق که به ما آموخته است که در برابر زورگویی از هر نوعی که باشد و به ما تحمیل شود، مقاومت و ایستادگی کنیم. برای من جالب است که در این صحنه (کاملا متفاوت با بحث قبلی وآسیب پذیری انسان) شاهد برآسیب ناپذیری (شکست ناپذیری) انسان هستیم، در اینجا ما شاهد آسیب پذیری به نوع دیگری هستیم یعنی که به کارگیری زور توسط یک انسان علیه انسان دیگری را می بینیم. او( شکنجه گر پست) برقهرمان مسلط شده است و در موضع برتری از قدرت قرار گرفته است. این قدرت که یک نفرعلیه کس یا کسانی به کار گیرد، نوعی از زورگویی است که ریشه در ضعف وناتوانی خود شکنجه گردارد. دیدن این صحنه این احساس را در من به وجود می آورد.
رافایل: او(قهرمان) هیچ راه وانتخاب دیگری ندارد زیرا دستگیرشده است و تحت فشار قرارگرفته است.
بلانژ: دقیقا! اما او از این توانمندی برخوردار است که دربرابر زور وفشار مقاومت کند.
رافایل: او درشرایطی قرار گرفته است که نمی تواند هیچ تغییری درآن ایجاد کند و راه خلاصی هم ندارد( تا خود را آزاد کند). اما او از این توانایی و قدرت روحی برخوردار است که دربرابر زور وشکنجه مقاومت کند وعکس العملی از خود نشان بدهد که تعیین کننده او باشد و نه شکنجه گر.
بلانژ: دراینجا آزادی او درگرو توانمندی وقدرت مقاومت او دربرابر زور وشکنجه است.
رافایل: این امری است که تاریخ نویسان آن را "آزادی" می نامند.
بلانژ: درست است! اما ما دراین صحنه دقیقا با نظریات فلسفی ماتریکس روبه رو هستیم. بر طبق این فلسفه یک مدت زمان طولانی ما می آموختیم که خود را آسیب ناپذیرکنیم ولی من فکر می کنم که درحال حاضر و به طور عملی درمقابل این طرز تفکر قرار داریم که باید آسیب پذیری بشر را بپذیریم ولی تلاش کنیم که فکر واندیشه خود را با این واقعیت تطبیق دهیم که ما آسیب پذیریم ولی با این امر درست برخورد کنیم واین موضوع برای من قابل توجه است که چطور می توان "آسیب پذیری" را به عنوان یک واقعیت فلسفی مطرح کرد وبراساس آن زندگی خود را تنظیم کرد.
رافایل: نخستین قدم عام به سوی هر دانش یا معرفتی در این است که بپذیریم ازآن بی اطلاع هستیم ودر اینجا هم نخستین قدم به سوی مصونیت ازآسیب پذیری در این است که ما آسیب پذیری بشر را بپذیریم و بدانیم که به این دلیل با رنج روبه رو خواهیم شد و یا رنج خواهیم برد.
بلانژ: دقیقا!
رافایل: وآن " قابلیت وظرفیتی" خواهد شد که از "وجود رنج" ناراحت نباشیم.[ اما نه آنکه خود به دیگران رنجی برسانیم.]
بلانژ: به نظرمن وجود آسیب پذیری علتی خواهد بود تا به نیروی مقاومت در خود پی ببریم و دربرابرآسیب پذیری خود بتوانیم ایستادگی کنیم. لازم نیست که حتما قهرمان باشیم بلکه به کمک این نیرو بتوانیم و قادر به ادامه زندگی باشیم و به پیش حرکت کنیم. از این طریق که بپذیرم، "آسیب پذیری" خیلی ساده یک بخش از زندگی من خواهد بود وبعد ازآن راه جدیدی در زندگی من گشوده خواهد شد، مشروط براینکه این "آسیب" را بپذیریم و بدانیم که بعد از این آسیب پذیری یک زندگی جدید ممکن خواهد شد.[ زندگی قبلی دیگرممکن نیست.]
رافایل: دقیقا وهمین استدلال موضوع بحث بعدی ما قرار خواهد گرفت. بخش بعدی گفتگو را با تصویر یک مرد آغاز می کنیم. صحنه ای از یک فیلم به نام "مرد بدون نام و بدون گذشته" است. داستان به طور خلاصه از این قرار است که یک مرد، شبانه دریک پارک مورد حمله وهجوم افراد ولگرد قرار می گیرد. همه چیز او را می دزدند وچنان مجروحش می کنند که بعد از بهوش آمدن، حافظه خود را از دست می دهد و نه نام خود را می داند و نه گذشته خود را به خاطر دارد و به همین دلیل" مرد بدون نام" خوانده می شود. او بعد از مرخصی از بیمارستان به یک محل مخصوص افراد بی سرپرست کنارخیابانی منتقل می شود. درآنجا به او کمک می شود تا به دنبال زندگی جدیدی باشد و سعی کند تا شغلی برای خودش پیدا کند و به ویژه یک خانم مدد کار اجتماعی(که درعکس او را می بینیم) به او کمک می کند و به او یک دست کت وشلوارآبرومند می دهد تا بتواند با لباسی مناسب به دنبال یافتن کار برود. وقتی او مطرح می کند که پول ندارد تا قیمت را بپردازد، به او می گوید:« اشکالی ندارد. می توانی بعدا پول را پس بدهی.» دراین نمونه از"آسیب پذیری" ما با یک شبکه ای از همبستگی با افراد آسیب دیده رو به رو می شویم که تجربه مشترک آنها و رنج های آسیب دیدگی آنها را به یکدیگر نزدیک کرده است.
بلانژ: دراینجا هم با موضوع آسیب پذیری انسان روبه رو هستیم اما به شیوه دیگری. دراینجا می توان از آسیب دیدگی اجتماعی صحبت کرد. مردمی که گویی به دورانداخته شده باشند.
رافایل: دراینجا می توانم نام کتابی را به شما معرفی کنم که نویسنده کتاب، راه های مقابله با این آسیب دیدگی را توضیح داده است به نام:" مردم دورانداخته شده!"
بلانژ: این مرد قبل ازآنکه مورد حمله قرار بگیرد به دنبال پیدا کردن کاربه شهر هلسینکی می آید. بعد ازآن اتفاقات به عنوان "مرد بی نام" به یک سرپناه(کونتاین) که محل زندگی جمعی بی خانمان ها و طرد شدگان در نزدیک بندری است، منتقل می شود. یعنی به یک محیطی که جای خوبی نیست. درآنجا غذا وسرپناهی دریافت می کند وحمایت می شود. پس از دریافت نخستین کمک تا حدی اعتماد مورد نیاز او به محیط و جامعه به او برگردانده می شود. دراینجا آدم احساس می کند که بحث یک موضوع دیگری است. لباس نو دراین عکس که او درحال دریافت آن است، یک سمبل یا نقش کلیدی را بازی می کند. از"آسیب پذیری" نیاز به "مورد حمایت قرارگرفتن" به وجود می آید. این لباس نو دراینجا نقشی مانند یک زره حفاظتی را برای او ایفا می کند که همه چیزخود را از دست داده است و به خاک سیاه نشسته است. اما همین لباس به تنهایی کافی نیست بلکه دراین عکس ما شاهد یک فضا وآتمسفرمحبت آمیز و فهم شرایط او توسط یک انسان دیگر(آن خانم مددکار) هستیم. دراین تصویر شاهدیم که دستی نیازمند دراز شده است تا حمایتی را از دست دیگری دریافت کند ونگاهی که بین آن دو رد و بدل می شود وسکوت معنی داری که در اینجا حاکم است.
رافایل: شکل گیری یک رابطه عاطفی وانسانی.
بلانژ: بله! آسیب پذیری از یکسو وحمایت وپشتیبانی از سوی دیگر مکمل یکدیگر هستند. سکوتی که حاکم است تمام حواس را متوجه یک تولد نو یا یک شکوفایی می کند. فضا وآتمسفری ایجاد شده است که گویی فقط آن دو نفر درآنجا حضور دارند یا وجود آنها مهم است و هیچ چیز دیگری دارای اهمیت نیست. تلفنی که درعکس هست ونشانه ارتباط با خارج است، آنهم خاموش و بی اهمیت است. آنچه که دراینجا مهم و برجسته می شود، نقش زندگی ساز بین دوانسان است که ازآن یک زندگی نو برپا و متولد می شود.
رافایل: دراینجا دو نکته قابل توجه است. یکی نزدیکی فیزیکی و دیگری نزدیکی فکری و روحی. کلا در این فیلم شاهد نزدیکی فیزیکی آدم ها هستیم. مردم طرد شده ای که دراین مکان و دریک بنگال مشترک و زیر یک طاق زندگی می کنند، یک روابط فیزیکی نزدیکی با یکدیگر دارند.وهمچنین شاهدیم که این مردم آسیب دیده و طرد شده که تنگ در کنار هم زندگی می کنند اما ارزش های انسانی خودرا ازدست نداده اند و برعکس- این امر "هسته مرکزی" زندگی آنها را تشکیل می دهد و به ویژه برای قربانی یا قهرمان اصلی داستان که مرد بدون نام و بدون گذشته است و نکته دوم: دوره وفازی است که این مردم( یا یک آسیب دیده) برای بازسازی مجدد زندگی خود نیاز دارند در حالیکه همه چیز خود را ازدست داده و به خاک سیاه نشسته است.
در مورد قهرمان این داستان شاهدیم که دوباره زندگی خود را بر این زمین ناهموار از نو می سازد وازآن هم راضی است زیرا تجربه" آسیب پذیری" را از سرگذرانده است.
بلانژ: او قادر می شود دوباره روی پای خویش بایستد زیرا این تجربه او را شکننده کرده است اما در برابر شکنندگی یک عکس العملی وجود دارد و دراین داستان تنها به دلیل وجود این زن ومحبت او نیست که در زندگی "مرد بی نام" حضور پیدا می کند وبعدها نقش جدی تری(شریک زندگی) او را ایفا می کند ، بلکه به دلیل همدردی وحمایتی است که تمام آن مردم طرد شده که درآن مکان هستند، نثار او می کنند و با همبستگی که درآنجا به وجود می آید، زندگی او را حفظ می کنند. تکان دهنده در این داستان، نشان دادن قابلیت برکشیدن شعله های حیات از درون این لایه اجتماعی آسیب دیده و طرد شده و تسلیم شده است که چگونه می تواند یک جامعه نو با روابط انسانی از درون همین کمبودها وآسیب دیدگی ها شکل بگیرد که این افراد درپرتو همبستگی- به طور متقابل به یکدیگر کمک می کنند، درحالیکه درهای جامعه معمولی به روی آنها بسته شده است. در اینجا من برای خودم یک نتیجه گیری فلسفی خاصی می کنم.
رافایل: باید نتیجه گیری کنیم.
بلانژ: انسان بودن وتجربه آسیب دیدگی به ما امکان میدهد تا بار دیگری آگاه شویم که همه ما آسیب پذیریم و دریک شبکه مشترک بشری قرار داریم. آسیب پذیری تنها دریکسو( برای طرد شدگان) نیست.
رافایل: ودراینجاست که نقش فلسفه در این است که این آسیب پذیری را نشان دهیم که چگونه می تواند از درون آن یک همبستگی زاده شود. اینطور نیست؟
بلانژ: دقیقا! واصل مطلب این است که وقتی همبستگی به وجود می آید دریک چنین جامعه ای دیگرطرد شده گان و متعلقین آنان، یعنی فقط افراد طرد شده وجود ندارند بلکه یک چیز مشترک وجود دارد وآن انسان بودن است و تجربه مشترکی است که آنها را به یکدیگر متصل می کند. جامعه امروزی ما سعی می کند که این قبیل انسان ها را نپذیرد وآنها را به حاشیه جامعه سوق دهد زیرا ما آنها را نیروهای بالقوه خطرناک وضد اجتماعی می دانیم. اما باید برای یک حق برابر شهروندی تبلیغ کنیم زیرا که آسیب پذیری بشر شامل حال همه می باشد وآن را واقعی بدانیم و بپذیریمن راآن.
رافایل: آسیب پذیری خود را بپذیریم ولی نباید ازآن مأیوس بشویم.
بلانژ: آسیب پذیری خود را بپذیریم یعنی اینکه قبول کنیم که زندگی ما وبه ویژه بخشی از آن فقط از خود ما تشکیل نمی شود.
زندگی فی نفسه یک چیز منحصر به خود فرد نیست، بلکه درارتباط و درپیوند با دیگران و یا وابسته به دیگران است حتی می تواند به خاطرارزش های انسانی وقف دیگران شود.
پایان!
ماه یونی 2012 برابر با خرداد ماه 1391
Philosophie Magazine
Philosophie Verletzlichkeit
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2012, Arte F
تیترهای بحث به آلمانی:
Der Stoizismus beinhaltet; sich gegen Verletzlichkeit abzuhärten.
Wie macht man eine Philosophie für ein Leben in Verletzlichkeit?
Die erste Schritt zur Unverletzlichkeit, heißt zu akzeptieren, dass man Schmerz empfindet.
Aus der Verletzlichkeit entsteht ein Schutsbedürfnis.
Das Mensch sein erfährt durch die geteilte Erfahrung
Der Verletzlichkeit eine Erweiterung.
Werden wir uns bewusst, dass wir alle verletzlich sind.
Uns verbindet dasselbe Geflecht des gemeinsamen Menschseins.
Wer nicht schwach sein will, darf seine Verletzlichkeit nicht verdrängen.
Unser Leben ist nicht von uns selbst bestimmt.
Ohne das Grundgefühl des Unbehagens gäbe es kein Sicherheitsbedürfnis.

Samstag, 26. Mai 2012

آسیب پذیری 1


ترجمه: ملیحه رهبری
مجله فلسفی- سلسله بحث های فلسفی ازفلیپ تروفولت.
آسیب پذیری!(1)
وشکست ناپذیری انسان!
قسمت اول:
" آنچه که زندگی( فردی) ازآن تشکیل شده است وعناصری که این زندگی را می سازند، چیزهای خیلی زیادی نیستند.زندگی( فردی) ازچیزهای ساده وکوچکی تشکیل می شوند که این عناصر به یکدیگر متصل هستند و نظم و سرو سامانی را به زندگی فرد می بخشند. اما ناگهان حادثه ای مثل رعد و برق یا طوفانی فرود می آید و توسط یک خبر یا حادثه این نظم عادی یا آرامش به آتش کشیده می شود و آن سرو سامان از هم پاشیده می شود...."
رافایل: شما داستان "آقای پاقونت" اثرگویی دوماپاسانت را خوانده اید؟
بلانژ: بله! داستان جالبی بود؟
رافایل: زمان درازی است که آن را خوانده ام ولی هنوز آن را در خاطرم دارم. داستان ازمردی به نام پاقون صحبت می کند. مردی که انسان خوبی است وسعی می کند که درست زندگی کند و از آن بهره بگیرد اما در زندگی خانوادگی و با همسرش مشکلاتی دارد و دچار پیچیدگی هایی می شود. خلاء های عاطفی او موجب می شوند که تمام عشق وعلاقه بی پایان خود را معطوف به تنها فرزند پسرش" جورج" کوچک کند که تنها سعادت او در زندگی است. یک روزپاقون متوجه می شود که زنش او را فریب می دهد و با مردی به نام "لیموزاد" رابطه دارد که دوست خانوادگی آنهاست وپاقون مناسبات دوستانه نزدیکی از زمان نوجوانی با او دارد. پاقون نه تنها براین باوراست که زنش هیچگاه او را دوست نداشته است بلکه متوجه می شود که او همیشه "لیموزاد" را دوست داشته است وحتی قبل ازآشنایی اش با پاقون و تنها به دلیل پول پاقون با او ازدواج کرده است ولیموزاد نیز پدر "جورج" کوچک است. پس از کشف این خیانت، ناگهان و درفاصله چند لحظه، این مرد درهم می شکند و تمام زندگی او فرو می ریزد. تمام آنچه که به عنوان زندگی ساخته وبرپا کرده بود، دریک "آن" فرو می ریزد و ازهم می پاشد! آن تاکتیکی که محبت به فرزندش را جانشین حفره وخلاء عاطفی با همسرش کرده بود وزندگی عاطفی خود را با آن نجات داده بود، آنهم پایان می یابد. وخیلی آسان زندگی اش درهم شکسته می شود. درزندگی تجربیات و رویدادهایی هستند که آسیب پذیری بشر را آشکار می کنند. آیا اینطور نیست؟
تیتر: زندگی( فردی) از چیزهای ساده وکوچکی تشکیل می شوند که این عناصر به یکدیگر متصل هستند.
بلانژ: بله همینطور است! آنچه که زندگی( فردی) ازآن تشکیل شده است وعناصری که این زندگی را می سازند، چیزهای خیلی زیادی نیستند.زندگی( فردی) ازچیزهای ساده وکوچکی تشکیل می شوند که این عناصر به یکدیگر متصل هستند و نظم و سرو سامانی را به زندگی فرد می بخشند. اما ناگهان حادثه ای مثل رعد و برق یا طوفانی فرود می آید و توسط یک خبر یا حادثه این نظم عادی یا آرامش به آتش کشیده می شود و آن سرو سامان از هم پاشیده می شود. حس وحال خاصی به انسان دست می دهد.
رافایل: شوک وارد شده به دلیل رعد و برق نیست بلکه این شوک به خاطر آن حفره وخلاء( دره هولناکی) است که آشکار وقابل رؤیت می شود که تو آن را نمی دیدی!
بلانژ: منظورم همین است که یک چنین رعد وبرقی یک شکاف یا شکستگی را آشکار می کند. با تلاش ها وتحرکات روزانه در زندگی سعی می کنیم که این حفره وخلاء ها را بپوشانیم تا آشکار یا کشف نشوند. می خواهم بگویم که معمولی بودن، چنین امکانی را میسر می سازد که یک قلمرو امن برای خود ایجاد کنیم ودرگیری( با تضادها) ایجاد نکنیم اما ناگهان لحظاتی پیش می آیند که آن نظم(عادت) از هم گسسته می شود و آنچه که بردوش ما سنگینی می کرده است(آن تضادهای پنهان) آشکار می شوند.
تیتر: در ما حفره وخلاء هایی هستند که سعی درپنهان کردن آنها داریم تا آشکار نشوند.
رافایل: شما صحبت ازآشکار شدن می کنید. به این معنا که ما تلاش می کنیم تا زندگی دلخواهی به وجود بیآوریم اما در ما( زندگی ما) حفره وخلاء هایی هستند که آنها را حس می کنیم اما سعی درپنهان کردن آنها داریم تا آشکار نشوند.
تیتر: اگرآن احساس بنیانی و اولیه درد و رنج نباشد، نیاز به ایمنی هم وجود(معنایی) نخواهد داشت.
بلانژ: بله فکر می کنم که دراساس و به گونه ریشه ای نیازمند به احساس اعتماد وامنیت هستیم. ازهمینجاست که فقدان اعتماد وامنیت( رنج آن) معنی پیدا می کند. دراین زمینه فیلسوف جان لاک هم معتقد بود که این احساس ناامنی یا عدم اعتماد درطبیعت بشری وجود دارد.
رافایل: بدون آن نیاز به ایمنی هم معنا نخواهد داشت.
بلانژ: بدون آن زندگی غیر دینامیک خواهد بود و مثل موتور محرکی است تا بتوانیم عمل کنیم.
تیتر: آسیب پذیری تنها یک لعنت و نفرین در زندگی نیست.
بلانژ: آسیب پذیری تنها یک لعنت و نفرین در زندگی نیست. بلکه چیزی است که نمی توانیم آن را ازخود زندگی جدا کنیم.
درقسمت دوم بحث به تصویری نگاه میکنیم که عکاس ژاپنی توموریو سازاکی از یک خیابان در بندر ژاپنی "می نامی زانریکا" بعد ازحادثه سونامی وبعد از بازسازی شهر که به کلی ویران شده است، گرفته است. شهر17 هزار سکنه داشت که بعد از سونامی در11 ماه مای درسال 2011 فقط هشت هزار نفر زنده ماندند. عکس همه چیز را عالی نشان می دهد. عکس یک شهر کوچک وآرام را نشان میدهد با شمار کثیر پیران که به طور معمولی درژاپن زیاد هستند. درمجموع گوییکه از آثار شوم سونامی چیزی دیده نمی شود. و این دقیقا و درست یک عکس فریبکارانه است. ازنمونه کارهایی درعکاسی است که عالی تنظیم می شوند تا اعتماد ایجاد کنند که همه چیز منظم و مرتب درسرجای خودش قرار دارد. حتی برق نگاه آدمها را چنان منعکس کرده است که گویی با محیط دور و بر خود در تعادل به سر می برند و بدون مشکل می باشند و بین آنها ومحیط شان وحدت کاملی وجود دارد. خیابان آرام و تمیز وخانه های کوچک نوساز در دو سوی خیابان ویک صحنه از زندگی کاملا روزمره وعادی مردم را نشان می دهد. در این سن و صحنه تلاش شده است که ازچیزی فاصله گرفته شود. تلاش شده است که بازگشت به یک شرایط کاملا نرمال را نشان دهد. اگر به عکس دوم نگاه کنیم که این خیابان را بعد از فاجعه سونامی نشان می دهد، یک تراژدی مطلق است. درحادثه سونامی این خیابان وتمام ساختمان های آن به کلی ویران می شوند و تا کیلومترها چیزی جزویرانی دیده نمی شود. ازخیابان تنها چیزی که باقی مانده بود، خط کشی وسط خیابان بود که درهردوعکس دیده می شود. درمقایسه دوعکس ازاندک آثار باقی مانده می توان فهمید که همان خیابان قبلی است.
عکس هایی که ازفاجعه سونامی از این خیابان گرفته شده اند، خیلی تکان دهنده هستند. در زمانیکه این حادثه اتفاق افتاده بود، آسیب های حاصل از آن اعتمادی باقی نمی گذاشتند؟ هیچ چیز باقی نمانده بود. همه چیز نیست ونابود شده بود. وقتی دریک جایی زندگی می کنیم و به کلی ویران می شود وبعد دوباره یک چیز جدیدی به جای آن ساخته می شود که به آن عادت نداریم، رابطه ما با آن فرق می کند و آدم نیاز دارد که خود را با مکان نامأنوس دوباره تنظیم کند. زیرا فرق دارد با شهر یا مکانی که یک عمر محل زندگی ما بوده است. همانگونه که سارتر در کتاب "بودن یا نبودن" خود توضیح می دهد و گوییکه از یک زلزله صحبت می شود. بعد از بازسازی(آن مکان) نیز همه چیز کاملا تغییر کرده است. برقراری نظم جدید مانع ازآن می شود که از"نبودن" مرگ و نیست و نابودی صحبت کرد. درتصویری که شاهد فاجعه هستیم، می توانیم قاطعانه از یک "نیست ونابودی" صحبت کنیم. این نیرو وقدرت مهیب ویرانگر زندگی عادی وآرامش وامنیت واعتماد مردم را به هم ریخته است.
رافایل: نتیجه آن یک ناامیدی شدید است.
بلانژ: به طورمعمول به محیط خود و نظم حاکم برآن عادت داریم اما ناگهان هرج و مرج به وجود می آید وچنان نابود می شود که نمی توان از"بودن" صحبت کرد. اما بعد از مدتی یک زندگی یا نظم جدیدی به وجود می آید اما مطابق انتظار مردم نیست. مردم انتظار ندارند که با نابودی روبه رو شوند وطبیعت آنها را به خاک سیاه بنشاند. نیست ونابودی برخلاف انتظار بشر پیش می آید درحالیکه آسیب پذیری درکانون هستی بشرنهفته است. درجهان هستی ودر محیط زیست بشری این تهدید وجود دارد.
رافایل: درحادثه سونامی نه تنها این ویرانگری و آسیب دیدگی( نیست ونابودی) ازسوی طبیعت بود بلکه به دست بشر نتایج بدتری هم داد. زیرا سونامی توانست به نیروگاه های هسته ای آسیب برساند ویک سلسله ویرانی به دست طبیعت وتمدن بشری مثل مارپیچ به یکدیگروصل شدند.
بلانژ: دراینجاست که من مستمرا به یاد فیلسوف اتریشی گونته اندرس می افتم. او درسال 1948 و پس از دیدارش ازهیروشیما وناکازاکی کتابی نوشت. اومعتقد بود که سه تهدید اساسی وپایه ای برای آسیب پذیری بشر وجود دارد: سه شیوه بنیادین ناامنی که نتایج اسف باری به بارمی آورند. اولی تهدیدات طبیعت است. دومی: تهدیدات به کارگیری زور واعمال بی رویه به دست بشر است وسوم تهدیدات حاصل از تکنیک ( نقش تکنولوژی و آسیب دیدن رآکتورهای اتمی درفاجعه سونامی) و رشد تکنیک است. و سونامی یک سلسله به هم پیوسته از این تهدیدات بود. قدرت ویرانگرطبیعت وخطرات تکنیک وتهدیدات تکنولوژی.
رافایل: آیا می توان فلسفه آموخت یا آموزش داد بدون آنکه این پدیده بنیادین آسیب پذیری وناامنی بشر را درمدنظر نداشت؟ می توان فیلسوف بود بدون آنکه خود را(دراعماق اندیشه خود) با این نیروی ویرانگر درگیر نکرد که هستی انسان را درمعرض نابودی قرارمی دهد؟ آیا یک فیلسوف می تواند به آن بی توجه باشد ویا آن را بی اهمیت بداند؟ واگرچنین باشد مثل این است که ما همه کاری می کنیم تا خود را گول بزنیم و فریب بدهیم وبه یک آرامش کامل بخوانیم. و به کلی فراموش کنیم که چگونه "آسیب پذیری" می تواند یک انسان( مثل پاقون) یا یک جامعه بشری را مثل فاجعه سونامی قربانی کند و به کلی ازهستی خود ساقط کند وازیک لحظه به لحظه بعدی مرگ با خود به همراه آورد؟ آیا فیلسوف بودن به این معنا نیست که این پدیده آسیب پذیری را که می تواند مستمرا برما تسلط می یابد و رشد کند و ما را مأیوس از ادامه زندگی می کند، آگاهانه بپذیرم و درپهنه فلسفه آن را آموزش دهیم؟
بلانژ: من فکرمی کنم که "فلسفه" امروز یک دوران محک ارزشی و آزمایشی خود را می گذراند. و باید به ما به طورخاص بیآموزد که ما آسیب پذیریم. یک زمان طولانی فلسفه بریک چنین مجموعه متکبرانه ای اصرار می کرد و براین اساس بود که ما را آسیب ناپذیر و رویین تن بنمایاند.
به این معنی که مشکل در اندیشه شماست و نه در نظم جهان. من اینطور
فکرمی کنم که نظم این جهان به طور مستمر توسط (موجودیت) بشر به هم می ریزد. از این طریق که استفاد غلط ازآن می شود وآسیب به آن وارد می کند.
تیتر: ما درعصری قدم نهاده ایم که هراس و ناامنی درآن بی پایان است.
آدم می تواند، فلسفه امروزی را چنین فهم کند که در"آسیب پذیری" یک امتحان نهفته است وباید آن را پذیرفت؛ چه به گونه فردی و یا در محیط پیرامون یا جهان ما وجود دارد. زیر ما قدم دریک عصری نهاده ایم که به فیلسوف گونته آندرس، ناامنی و هراس را دراین عصر بی پایانی نامیده است. به نظر من این هراس درذات ما و با هستی ما آمیخته است.
رافایل: اما آیا به راستی این هراس بی پایان مربوط به یک عصر است؟ نگاه کنید دراینجا ما تصویر دست مجروح یک مرد را می بینیم که صحنه ای از یک فیلم است و مرد خودش دستش را به شدت مجروح کرده و آنهم به شدتی که نمی توان به آن نگاه کرد. درابتدا انسان فکر می کند که کس دیگری(حریفش) او را مجروح کرده است اما درپایان داستان مشخص می شود که خودش اینکار را کرده است. فردیتش و یا مبتلا بودنش به بیماری اسکیزوفرنی چنان قوی است که از این طریق می خواهد روشن سازد یا بگوید:« قبول کن که خداوند تو را دوست ندارد!» اومی خواهد با نشان دادن این دردی که برخودش وارد آورده است از یک واقعیت جدی و ازشدت آن صحبت کند. ازحقیقت تلخ بی اعتنایی به جهان وبه چیزهایی که وجود دارند. می خواهد آنها را دربرابر دیده جهانیان قرار دهد.
بلانژ: درعمل میخواهد نشان دهد که آسیب دیدن یا آسیب پذیری بشری با وجود یک "زخم" همراه است. و فرد آسیب دیده رنج های حاصل از آن زخم را درخویش حمل می کند. درمفهوم آسیب پذیری ما به هردو نکته توجه می کنیم. فرد آسیب دیده می تواند خودش عاملی باشد که زخم و درد و رنجی به او برسد و یا همانگونه که "یوده باتلر" می نویسد: ما می توانیم از جانب کس یا کسانی آسیب ببینیم که حتی او یا آنها را اصلا نمی شناسیم و ممکن هم هست که هیچوقت هم نشناسیم.
مثلا کسانی که درجریان 11 سپتامبرمجروح شدند وآسیب دیدند. آنها به گونه مرگباری ازجانب کسانی آسیب دیده بودند که اصلا آنها را نمی شناختند.
رافایل: برای ما هنوز هم خاطره دیدن تصاویر کسانی که از شدت یأس ازآسمانخراش به پایین می پریدند، دردناک است.
بلانژ: درانسان احساس همدردی با کسانی که آسیب دیده هستند، برانگیخته می شود.
رافایل: درک آسیب دیدگان یک وسیله است که در ما احساس همدردی و ایثار را بر می انگیزد تا بتوانیم حال و روز( درد) کسانی را حس کنیم که خودمان به درد آنها مبتلا نیستیم.
بلانژ: درست است। دراینجاست که من به کانون آسیب پذیری اشاره می کنم که چگونه از یک آسیب پذیری جمعی، یک احساس همدردی بشری و اتحاد جمعی به وجود می آید، نسبت به کسانی که همه چیز خود را ازدست می دهند و ازهستی خود ساقط شده اند। در تصویر این مرد که خودش دستش را با اسید زخمی نموده است آدم می بیند که چه شدتی درد او دارد که دراثر آن درد، پوستش پیر شده است، جالب این است که او خودش این درد را برخویش تحمیل کرده است।
تیتر: گاه ازطریق جراحاتی که انسان برخود روا میدارد، می خواهد دیگران را ازآسیب دیدن، حفظ کند.
بلانژ: گوییکه می خواهد این را بگوید که انسان می تواند به خودش آسیب برساند ولی در برابر رنج آسیب دیدگی قادر و توانمند برتحمل کردن آن است. یا از طریق رنجی که انسان برخود تحمیل می کند، می خواهد از رسیدن صدمه به دیگران جلوگیری کند. یا آسیب رساندن به خود می تواند واکنشی باشد برای اینکه چنان دیگران را مثل خودت دوست داری که نمی خواهی به آنان آسیبی برسد.
رافایل: مورد آسیب رساندن به خود در بهترین شق آن می تواند به این معنا باشد: اول اینکه آن فرد می خواهد ازطریق زخم و درد غیرقابل تحمل خود دیگران را به موضوعی حساس کند. در بدترین شق آن می تواند یک روش فریبکارانه باشد که به وسیله این زخم و دردی که همه می بینند، می خواهد رنجی را که خود او بر دیگری وارد کرده است، بپوشاند. [مظلوم نمایی کند.]
بلانژ: انسان می تواند آسیب دیدگی خود را نشان دهد که از دست دیگران است یا اینکه ربطی به دیگران ندارد.
رافایل: من وقتی به آسیب پذیری فکر میکنم ، این امر را متوجه خودم می دانم.
بلانژ: آسیب دیدگی یک امر ضد و نقیضی است. به تجربه شخصی ما ازچگونگی این امر مربوط می شود.
رافایل: می تواند آسیب پذیری به بینش و دیدگاه ما مربوط باشد و درک ما ازآنچه که اتفاق می افتد.
احتمالا از داستان "اپییکتت" تاریخ نویس اطلاع دارید. او طرفدار نوعی از فسلفه به نام رواقیون بود و برای آزادی بردگان تلاش کرد و معتقد بود که کمبود آزادی با قدرت ارتباط دارد؛ حداقل برای تاریخ شناسان. سابقا که خودش یک برده بود و وقتی که اربابش ازاو ناراضی بود، به او می گفت که حرف گوش کن! وبعد برای آزار دادن او آنقدر قلم پای او را فشار میداد تا بشکند و بعد با قیافه حق به جانبی به او می گفت:« ببین! آیا به تو نگفتم که استخوانهایت می توانند بشکنند!»
دربخش بعدی بحث مان دربرابر یک عکس ازشکنجه یک انسان (یک صحنه از یک فیلم) قرار داریم. در این عکس قهرمان به دست حریف گرفتارآمده است و دست بسته و لخت روی صندلی بسته شده است و حریف با بی شرمی درحال شکنجه اوست تا به حرف بیآید. اما قهرمان فیلم مقاومت می کند و حتی شکنجه گرش را تحریک می کند و به اومی خندد و به او می گوید که جهان چه قضاوتی درباره شما خواهد کرد وقتی که بفهمد به این طریق نازل وپست مرا کشته اید؟ با اینکه قهرمان فیلم واقعی نیست و شخصیتی فانتزی است اما یک چیز واقعی است و آنهم نیروی مقاومت انسان است که یک نکته جدی و قابل توجه است. این نیروی مقاومت چیست؟ چطوری انسان می تواند به آن دست یابد یا در خدمت خود بگیرد؟
ادامه دارد...
خرداد 1391 برابر با ماه مآی 2012
بحث درباره آسیب پذیری که رافایل آنتوون (فیلسوف) با گویی لو بلانژ نموده بود.
Philosophie Magazine
Philosophie Verletzlichkeit
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2012, Arte F
اسامی به لاتین:
Guy de Maupassant
Herr Parent
Guillaume Le Blang
Raphael Enthoven
John Locke
Tomohiro Sasaki
Tsunami
Minami Sanriku
Jean-Paul Sartre
Das Sein und das Nichts
Günther Anders
تیتر بحث ها:
-1Ein Leben besteht aus Kleinigkeiten, die ineinandergreifen.
-2Die Alltäglichkeit ist die Möglichkeit, sich eine vertraute Sphäre zu sichern.
-3Wir tragen einen Riss in uns, den wir uns selbst verbergen wollen.
-4Ohne das Grundgefühl des Unbehagens gäbe es kein Sicherheitsbedürfnis.
-5Verletzlichkeit ist nicht nur ein Fluch.
-6Das normale Leben ist das Bestreben, die Ungewissheit abzuwenden.
-7Drei grundsätzliche Bedrohung 1/ die Naturgewalten
2/Gewalt des Menschen 3/Die Technik
-8Kann man Philosophie betreiben, ohne diese Verletzlichkeit zu lehren?
-9Die Philosophie bestand lange darin, uns unverletzlich zu machen.
-10Die Philosophie muss die Verletzlichkeit in uns selbst erkennen.
-11Wir betreten eine Epoche der Endlosigkeit der Unsicherheit.
-12Verletzlich zu sein, bedeutet, sich eine Wunde zuziehen zu können.
-13Wir können von Menschen verwundet werden, die wir nicht kennen.
-14Wie kann menschliche Verbundenheit mit den verwundbaren entstehen?