Dienstag, 12. April 2011

جمهرری 3


ترجمه: ملیحه رهبری


آیا ماجمهوریخواه هستیم!؟(3)ـ


قسمت آخر(بحث نقاب وبرقعه درفرانسه)ـ



رافایل: خود کلمه رپوبلیک از کلمه یا ریشه لاتین لزپبلیکا می باشد که به معنای لغو کردن سلطه وحکمفرمایی یا پادشاهی است که توسط یک دولت منتخب مردم انجام گرفته باشد.ـ یعنی که مردم خودشان حاکمان هستند. وچنین امکانی وجود دارد که یک جامعه نو ساخته شود که دراین جامعه مدرن هر فردی ازامکانات اجتماعی برخوردار می شود واین شرایط به او یا به مردم چنین فرصتی می دهد که ازشانس بهتری برای آینده وحتی برای دستیابی به اهداف یا آمال مشروع خود برخوردار باشند نه آنکه هر فردی به تنهایی وبه خود و به سرنوشت خویش واگذارشود. اما آنچه که ما دراینجا می بینیم یک عکس تکاندهنده ای است. انسان درهم شکسته ای را می بینیم که برای اوامکان برخورداری از شانس مساوی برای برابری وآزادی که درحاکمیت جمهوری برپایه برادری(اخلاقی) قول داده شده بود، وجود ندارد. این عکس برای من به معنای بن بستی است که راه خروج ندارد ویک راه و روشی است(سیستمی) که درآن شانس مساوی برای برابری عملا ممکن نیست. من فکرمی کنم که ما باید ابتدا از شانس برابری برخوردار باشیم تا بتوانیم ازآن برای برابری استفاده کنیم اما واگرچه امروزه وضع وشرایط به خوبی گذشته نیست. من ازعکس این آدم درمانده ومستأصل چنین حس می کنم که ستم مضاعفی براو رفته باشد و دراین سیستم ، شانس برخورداری از امکانات یکسان وبرابر برای موفقیت عموم مردم با ناکامی مواجه شده است. به این معنی که دراین نوع سیستم حکومتی یک مدل و نمونه رقابتی وجود دارد که عدالت درآن چندان جایگاهی ندارد وهرکس برای خودش وعلیه دیگران باید فعال باشد. وقابل توجه است که این نحوه تفکر وایده رقابتی که به معنای عدالت یا شانس مساوی برای همه خوانده می شود وهدف ازآن برابری به معنای شبیه سازی همه مثل هم نیست ، بلکه به معنای ایجاد یک موقعیت یکسان ومساوی برای همه است و بازچنین اعتقادی هست که پیش شرط لازم و کافی برای ایجاد یک رقابت منصفانه وجود دارد اما عملا دولت نمی تواند چنین چیزی را بدهد یا نتوانسته است، بدهد. ـ

دولت ها سعی می کنند که وظیفه خود را انجام داده و موانع و تبعیضاتی را که مانع ازشرکت همه دراین مسابقه رقابتی باشد را از سر راه بردارند ودست طبقه متوسط را باز بگذارند تا به اصطلاح با سلاح برابری(حق مساوی) دراین میدان رقابتی وارد شوند وقدرت مقابله داشته باشند. اما درانتهای این رقابت برای عده کثیری یک رنج مضاعفی باقی می ماند زیرا تقصیر عدم موفقیتش را متوجه خودشان می کنند که از شانس و موقعیت مساوی که داشته اند، نتوانسته اند استفاده کنند.ـ

دراینجاست که آنچه که معنای شانس برای برابری بوده، باز چیز دیگری شده و تغییرپیدا می کند به یک متافیزیک وماورالطبیعه که گویی سرنوشت فرد اینگونه است واو محکوم به تحمل آن است وباید گناه خودش را بردوش کشد!ـ

رافایل: پاتریک! شما گفتید که اندیشه جمهوری توسط ویژه سازی وشخصی شدن ها وتنزل کردن شرایط برابری اجتماعی ویا وجود نابرابری ها، به انقیاد کشیده می شود ومن می خواهم به سومین عنصراشاره کنم که کمونی تاریسموس(دیالوگ وگفتگو) است.ـ درصورتیکه دریک جامعه آزاد ولیبرال، آزادی هایی مجاز باشند که با مفهوم آزادی درجمهوری(مدرن وامروزی) همخوانی نداشته باشد، این امرچگونه خواهد بود؟ مثل آزادی داشتن نقاب وبرقعه وپوشاندن چهره خود درزیر نقاب. به عنوان مثلا من دراینجا نقاب را انتخاب کرده ام وعکس سه زن را دراینجا به شما نشان میدهم که دریکی از خیابان های مونیخ هستند. همانطورکه درعکس می بینید آنها کاملا (ازسرتا به پا با چادرسیاه) پوشیده هستند وازپشت یک نقاب نگاه می کنند. آنها می توانند ازپشت نقاب ببینند وفقط نیز چشمان آنها دیده می شود. دربحث کومونی تاریسموس درچهارچوب یک جامعه ای دموکرات و محبوب برای متعلقینش(مردمش) میخواهیم دوچیز را دنبال کنیم. اول این پدیده را دردرون جامعه ای که به گونه جمهوری مدرن اداره می شود وبعد تأثیرات جامعه مصرفی را براین پدیده بررسی کنیم زیرا یکی ازخانم هایی که نقاب زده است، دردستش یک تلفن همراه دارد ویک کیف گرانقیمت نیز دردست دارد که به یکی ازمارک های معروف آمریکایی تعلق دارد.ـ

پاتریک: یک عکس بسیارجالبی است. وقتی آدم به عکس نگاه میکند، متوجه می شود که دور و بر این سه زن خالی است و مردم ازآنها فاصله گرفته اند ویک حالت ناچاری ودرماندگی خانم ها نیز درعکس حس می شود. گویی که یک فضای ترس و وحشتی دردور وبر آنها حاکم است.ـ

رافایل: من درباره این عکس با افراد دیگری نیزصحبت کرده ام که با این پدیده آشنا بودند وهمین نظر را داشتند. جذابیت عکس درآن حالت ترس وحشتی است که ایجاد می کند. البته منظورم این است که این عکس یا نحوه پوشش وداشتن نقاب خیلی بیگانه است وفاصله دارد با ارزش های یک جمهوری که ایده آلها یا قوانین خود را براساس بی طرفی یا آزادی مردم درمحیط های اجتماعی نوشته است واین امر بی طرفی چنان درجامعه جاری است یا جدی پذیرفته شده است که در حوزه های اجتماعی(محل کارومکان های عمومی..) وارد شده است.ـ

رافایل: تناقض دراین است که دریک جامعه بی طرف وآزاد به این معنی است که صورت افراد جامعه را بتوان دید. یعنی اولین چیزی که می توان کسی را شناخت یا ما را ازهمدیگر مجزا می کند همان چهره است!ـ

پاتریک: دراین صورت است که یک فضای برخورد یا نحوه رویا رویی با این عنصربیگانه درجامعه ایجاد می شود که جامعه با این واقعیت باید چگونه برخورد کند. برخی نیز معتقدند که این به معنای آزاد بودن هست که افراد می توانند درانظارعمومی هرگونه که مایل هستند لباس بپوشند یا آنگونه ظاهر شوند که ازآن خوششان می آید. مشروط برآنکه تهدیدی برای نظم وامنیت جامعه نباشد و یا خطری نداشته باشد. اما این عکس یک تأثیر قوی دیگری دارد زیرا در یک جامعه مثل جوامع ما که حکومت جمهوری و مرام آزادی است با قواعد وقوانینی مثل لاییسیته که از مشخصه های برجسته آن است، اما به نظر می رسد که این خانم ها هم خود را به این شکل تطبیق داده اند که وارد این جامعه شده اند و در درون این جامعه هستند و زندگی می کنند اما درعین حال خود را کنار نگه می دارند یعنی هم درون جامعه هستند وهم بیرون آن واین امر به طور کلی به این معناست که متفاوت ازافراد جامعه باشی اما به معنای رادیکال بودن هم نیست. اما به عنوان یک واقعیتی که بیگانه با آن جامعه یا درآن جامعه هستند ویک موقعیت ویک چیز خاصی درآن جامعه قلمداد می شوند وفوکو معتقد است که این امر به هرحال به نوعی بودن دردرون جامعه تلقی می شود. اما این افرادی که درعین بودن دردرون جامعه دربیرون جامعه نیز هستند، درنهایت به شکلی قوی بیرون از جامعه هستند و حتی به شدت از سوی جامعه پس زده می شوند، گویی که حضورشان مشروعیتی درجامعه ندارد. که این امربه خاطرنحوه رفتار خودشان( نقاب زدن) وهمچنین رفتار یا برخورد متقابل جامعه با آنهاست.ـ

رافایل: بالآخره دریک چنین شرایطی چگونه می توان شانس برابری برای همه کسانی که درجامعه هستند، ایجاد کرد، درحالیکه عده ای بیرون جامعه باشند و بخواهند یک جامعه ارزشی خاص خود داشته باشند. دراینجا دوحالت پیش می آید یا این جامعه کوچکتر که افرادش خود را ازجامعه بزرگترکنار کشیده اند ویک حالت مستقلی دارند، اجازه داد که به این شکل باقی بمانند یا جامعه بزرگتر وآن دولت جمهوری انتظار دارد که به خاطر آنکه شانس برابری برای همه آحاد جامعه باشد، آن گروه خاص درجهت ارزش های عام جامعه لیبرال(آزادی و برابری) حرکت کند یا خودش را تطبیق دهد؟

پاتریک: من می توانم این گفته را به گونه دیگری بیان کنم. دولت جمهوری از یک جهان برنامه های بسیارمفصل تشکیل می شود که سرشار ازمسؤلیت ووطایف است که درجامعه تقسیم می شود و شهروند جامعه بودن یعنی این که باید یاد گرفت با این آزادی و برابری خود را تطبیق داد نه آنکه آن را نادیده گرفت ودراینجا واین عکس مربوط به خانم هایی با نقاب درخیابان، به گونه افراطی چنان شکل فرهنگی جامعه(مدرن وامروزی) را به هم ریخته است که مثل یک مزاحمت برای جامعه آزاد است وگویی که اینها می خواهند به جای وحدت با جامعه خود را به جامعه آزاد تحمیل کنند وهمچنین لباس پوشیدن آنها یادآور بازگشت به زمان های قدیم یا یک عقبگرد وپافشاری برارزشها وساختارفرهنگی آن زمان های(به شدت طبقاتی) وعدم تطبیق خود با جامعه امروزی است که اتفاقا درساختارهای زیربنایی جوامع امروزی تفاوت ها(اختلاف طبقاتی) کمترشده اند و درشکل ومحتوی تلاش شده است که انسان ها را برابر نماید وبه نظر می رسد که درپشت این نقاب زدن(من با آحاد جامعه فرق دارم)، دراصل پرهیزکردن ونپذیرفتن موضوع برابری دریک جمهوری است.ـ ودراینجا این سؤال مطرح می شود که آیا جمهوری می تواند این امر را بپذیرد و بازتاب چنین تفاوت هایی( هم دردرون وهم دردرون جامعه بودن) باشد که به اسم آزادی – اما برخلاف ودرمقابل تعریف از آزادی وبرابری درجامعه آزاد است. دراینجاست که قضیه بغرنج می شد.ـ رافایل: همینطوراست! و درپاییز سال 2010 دولت فرانسه و توسط آقای فرانسوا فیلون ازمجلس تقاضای قانونی را کرده است که براساس آن درتمام شهرهای فرانسه ودرمکان های عمومی، زدن نقاب وبرقعه ممنوع بشود وشاید به زودی مجلس نیزاین قانون را تصویب کند. وشاید این قانون مثل پلی عمل نماید که درچهارچوب کومونیتاریسموس( دیالوگ وگفتگو) درجامعه فرانسه باشد. اما ازسوی دیگرهم بحث می شود که اگراستفاده ازنقاب یا برقعه ممنوع شود شاید به هویت اسلامی این مسلمانان خدشه وارد شود ونباید این موضوع را کم اهمیت قلمداد کرد وشاید که اسلام این افراد به نقاب وبرقعه وابسته باشد چنانکه اگرازآنان بگیری، گویی که اسلامشان را ازآنان گرفته باشی؟

پاتریک: درست! اما واولا که این نوع لباس پوشیدن مخصوص همه مسلمانان نیست و برای یک تیپ مشخص ویک نحوه تفکر مشخصی است که از این شکل پوشش استفاده می کنند یا آن را به عنوان تنها پوشش اسلامی(زمان دوران پیامبر) پذیرفته اند. دوم اینکه برای پاسخ به این سؤال که ممنوع کردن این پوشش درست یا غلط است، من کمی به عقب تر ونکاتی که قبلا گفتگو کردیم، برمی گردم و این سؤال را مطرح می کنم که ما چگونه یا ازچه طریق می توانیم درجمهوری از حقوقمان حراست کنیم؟ آیا می توان قانونی وضع یا تصویب کرد که جایگزین بحث وگفتگو وتوافق باشد؟ مشکل بعدی آنکه آیا می توان قانونی تصویب کردکه چنین به نظر برسد که گویی فقط برای یک گروه خاص ومشخصی باشد؟ درحالیکه وضع قانون برای کل آحاد جامعه است. البته موارد استثنایی وضروری حقوقی نیزوجود دارند که بسته به منشاء وظهور وچگونگی آن موضوع است و مهم این است که این قانون شامل حال چه کسانی می شود و درباره چه کسانی وچه تعدادی از مردم صدق می کند؟ دراینجاست که باید توجه داشته باشیم که جمهوری یک محیط بسته نیست که هیچ مورد(تضاد) تازه ای به آن وارد ویا خارج نشود بلکه یک محیط بازاست وخیلی واضح است که باید به دنبال وسایل وشیوه و راه حل های جدیدی بود تا مسایل را سمت و سوی واقعی داد ونکته مهم این است که این امرالزاما نباید به کمک قانون باشد که هرفاکت جدیدی پیدا شد، حتما یک قانون جدید نوشت.ـ در فرانسه تعداد این خانم ها بنا به گفته شخص وزیر حدود یک هزار ونهصد خانم هستند که این قانون شامل حال آنها می شود وباید درآینده دید....!ـ رافایل: با تشکر از شما وبحث و گفتگوی امروز ما پایان می یابد. پایان
. آپریل 2011. http://malihehrahbari.blogspot.com / منبع مجله فلسفی- سلسله بحث های فلسفی ازفلیپ تروفولت. Philosofie Magazine Philosofie Republik Doku-Reihe vom Philippe Truffault Frankreich 2011, Arte F

Dienstag, 5. April 2011

جمهوری 2













ترجمه: ملیحه رهبری


آیا ماجمهوریخواه هستیم!؟(2)ـ


قسمت دوم


دراین تابلوی بزرگ نقاشی دو نوع حکومت یکی دردولت خوب ودیگری دردولت بد به نمایش گذاشته شده است. دردولت خوب تمثیلی از ملکه عدالت دیده می شود که دستهای خود را متقارن گشوده است و با یک دست عدالت را به طور مساوی تقسیم می کند ودردست دیگر وبه گونه مساوی آنچه را که برای دادن موجود است بین افراد یا طبقات توزیع می کند وعدالت دراینجا به معنا و مفهوم برابری است.ـ از سوی دیگرهم فرشته عدالت کسانی را که قانون را رعایت نکرده اند مجازات می کند و البته به نظر من دراینجا ازمفهوم عدالت چنین برداشتی میتوان کرد. در زیر پای این فرشته که سمبل جمهور یا دولت درخدمت مردم است، تمثیل ملکه دیگری نیز کشیده شده است که نماد یا سمبلی از انسجام وتوافق وسازگاری است که به عنوان نتیجه اجرای عدالت است. این توافق یا سازگاری بین حکومت و مردم به شکل زنی تصویر شده است که تکیه بر یک جایگاهی زده است و بر روی زانوی خود جعبه ای چوبی را نهاده است که به گونه ای سمبلیک تمام نابرابری ها را از مردمی که درصفی طویل روبه روی او قرار دارند، گرفته و درآن ریخته و از بین می برد و می توان گفت که یک برنامه سوسیال ویا عدالت اجتماعی ایده آل را برقرار می کند. تناقض دراینجاست که باز ما دراینجا با موضوع مساوی کردن وبرابر کردن همه مثل هم مشکل پیدا می کنیم.ـ

این نقاشی دو نوع حکومت را نشان می دهد یکی سمبل جمهوری است که عدالت را برقرار می کند و در نتیجه آن توافقی بین مردم ویک دولت خوب برقرارمی شود که ازنتایج آن نیزبرابری ومساوات است واین برابری بازبه گونه سمبلیک به شکل طنابی کشیده شده است که یک سرآن دردست مردم است ودر سردیگر این طناب، کسانی را که نخواسته اند قانون ومقررات را بپذیرند یا رعایت کنند، به بند کشیده شده اند(یا با طناب بسته شده اند) و درهرصورت این تصویر نمایشی از یک حکومت جمهوری خوب استت؟ـ

درنقطه مقابل این تصویر که سرشار ازصفات نیک وخوب وحتی زیبایی است، پرده دوم قرار دارد که درآن دولت بد با نمادهای تنگ نظرانه و وخست وپستی وقلمرویی ازدلقک بازی ونادانی کشیده شده است و دریک دولت استبدادی وستمگرانه، توافقی بین مردم وحاکمان نیست و نقاشی های روی تابلو بی عدالتی بزرگی را نشان می دهند که دریک دولت بد- دشمنی وفتنه و نفاق حاکم است وبرخلاف دولت خوب است که درآن اعتدال به چشم می خورد.ـ

رافایل: پاتریک، حالا به سراغ تصویر دیگری می رویم که به راستی می توان آن را یک نمونه استثنایی اما گویا از کنایه گویی نامید. تصویر اتوبانی درپکن پایتخت چین را نشان می دهد وعکس مال سال 2008 و مربوط به زمان بازی های المپیک است. برای اشخاص وافرادی که درآن مقطع زمانی در رابطه با کارالمپیک بودند، یک جاده خصوصی اتوبان ویژه آنان ترتیب داده شده بود که به کارشان برسند و درحالیکه دریک جدول دیگر اتوبان ماشین های دیگر یعنی مردم باید درصف طویل معطل می ماندند، آقایان صاحب مناصب می توانستند ازاتوبان ویژه خود استفاده کنند. این نمونه مربوط به کشوری است که خود را جمهوری خلقی می نامد ودرحالیکه اصلا این نام جمهوری را به ناحق برخود گذاشته است ولی ازساختارحکومتی وسلسله مراتب وسازمانی برخوردار است که به نظم وقانون معتقد است و من این فاکت را نه به این دلیل رد یا محکوم میکنم، چون این نمونه حتی با فرهنگ وآیین موروثی کونفوسیس وکهن چین نیز تناقض دارد بلکه نکته مهم برای من این است که تا چه عمقی به امر ویژه سازی ونابرابری در جامعه اجازه داده شده است تا بتواند شکل بگیرد و حتی درپیوند یا درخدمت جمهوری تلقی شود، درحالیکه این موضوع حتی امری غیراخلاقی نیز هست. همانگونه که الان درآن تابلوی دولت خوب و دولت بد درباره اش صحبت کردیم.ـ

پاتریک: برای آنکه روشن شود که یک چنین تصاویر ونمونه هایی ازموضع جمهوری دریک کشور چه معنایی دارد باید ابتدا دراین باره بحث کنیم که چه ارزشی قانون درجمهوری ایده آل دارد وچه نقشی بازی می کند.ـ قانون باید درچندین وجه عملکرد داشته باشد. همانگونه که روسو بیان کرده است: قانون باید برای وشامل حال همه باشد چنانکه کسی بالاتراز قانون نباشد وقانون باید معتبربرای همه باشد. ازهمه مهمتراینکه نباید قانون بسته به شخص یا اشخاص باشد ودرخدمت منافع گروه یا دسته خاص یا ویژه ای قرار بگیرد وهمچنین بازبسته به شرایط قوانین جمهوری نباید چنان تغییر پیدا کنند که دراختیارمنافع گروهی قرار بگیرد و مورد استفاده شخص یا اشخاص باشد. دلیل برای دانته این است که قانون سلسله اعصاب جمهوری را تشکیل می دهد. وقتی که قانون سلسله اعصاب جمهوری است پس به گونه ویژه ای از اهمیت برخورداراست که ازآن حراست شود. حتی روسو معتقد است که درجمهوری قانون نه تنها هیچ مانعی دربرابرآزادی نیست بلکه حتی آزادی جامعه را ممکن نیز می سازد وپذیرفتن یا اطاعت از قانون به این معنا نیست که برده قانون باشیم. مردمی که تبعیت ازقوانین می کنند به این معنا نیست که تبعیت یا اطاعت ازافراد می کنند.ـ

رافایل: قوانینی که افراد خود یک جامعه آن را نوشته وپذیرفته باشند وبه آن نیزآزادنه عمل کنند و درقبالش وظیفه مند باشند به معنای آزادی است. یعنی خود یک خلق نویسنده قوانینی باشد که باید به آن یا طبق آن عمل کند.ـ

پاتریک: این امر مثل این می ماند که انسان نسبت به خودش نیزوظیفه مند است.آنچه که ما دراتوبان در پکن می مانیم و شخصی کردن اتوبان برای افراد معینی واین امر هم قانونی به نظر می رسد دراصل قانونی است که برای یک گروه مشخصی وبرای منافع آنها می باشد. اما باید توجه داشته باشیم که موارد استثنایی و قانونی درهر جمهوری نیز هست وموضوع پیچیده ای نیزمی باشد اما موضوع این است که تنظم رابطه با قانون چگونه است؟ قانون درخدمت چه کسانی است؟ این امر ویژه کردن اتوبان، توسط قانون به اجرا گذاشته شده است. دراینجا با امتیازات ویژه برای گروهی سروکار داریم که قانون اجازه آن را می دهد که منافع گروه مشخصی نسبت به بقیه آحاد جامعه ارجحیت یابد وآنها ویژه شوند واین امر شدیداً برخلاف مفهوم جمهوری است و آن را بی ثبات می کند. علاوه براین ما دراینجا با حکومتی سروکار داریم که دارای اتوریته مطلق است اما درسایرجمهوری ها مثل فرانسه نیز گاه چنین مواردی را می توان پیدا کرد که منافع شخصی یا گروهی و ویژه کردن وجود دارد. درجمهوری های غربی اما به این شکل نیست اما هر دو به معنای لطمه زدن به مفهوم جمهوری یا بی ثبات کردن آن است. ـ

یرفایل: ویژه کردن می تواند به معنای شخصی کردن نیز نباشد یا د رخدمت گروه خاصی هم نباشد مثلا وقتی که پلیس لامپ آبی را در بالای ماشین پلیس نهاده وآژیر می کشد و همه باید راه را برای او باز کنند واین به معنای آزادی عمل پلیس است اما به معنای لطمه زدن به قانون یا زیر پا گذاشتن قانون نیست، بلکه درخدمت نجات جان یا حفاظت از حقوق شهروندان است واجازه این ویژه شدن وچهارچوب های آن باز توسط قانون به پلیس داده شده است زیرا یک امر عمومی واجتماعی است وخارج از چهرچوب قانون جمهوری نیست.ـ

. کسی که حق ویژه برای خودش قایل می شود واتوبان شخصی برای خودش وکارش می خواهد، درحقیقت علیه وبرخلاف منافع عمومی عمل کرده است وآن تصویری را که باید ازیک جمهوری ویک خلق واحد داشت را خدشه دار نموده است واین به معنای معضل ومشکلی درساختار آن جمهوری است.ـ

تیتر: رافایل: رایج شدن ویژه سازی ها وشخصی کردن امکانات یک جامعه وایجاد استثنایات- ایده و اندیشه جمهوری را تجزیه می کند.ـ

پاتریک: دراینجا باید توجه داشت که دو موضوع رابطه تنگاتنگی با هم دارند واز هم جداشدنی نیستند تا یک جمهوری بتواند جمهوری باشد. اول آن زیربنا و پایه فکری جمهوری است که نباید قوانین آن چنان تغییرداده شوند که دیگر از معنای جمهوری به کلی خارج شده باشد و دوم ساختار وسازمان وارزش های آن است که در مرزهای جمهوری باقی بمانندـ


رافایل: حالا به همین موضوع اما از زاویه دیگری می پردازیم. در برابر ما تصویر وعکسی قرار دارد که عکاس مشهوردوروتی شویز گرفته است وبه نام بن بست(نو/ وگ) است. این عکس نیزکنایه وار راه پیشرفت و ترقی اجتماعی را سوژه کرده است. موضوع عکس مرد جوانی را نشان میدهد که درانتهای یک کوچه ای بن بست درروی پله ای نشسته است وسرخود را درمیان دو دست گرفته وچنان سردرگریبان وشکست خورده و مستأصل است که حال و روز او برای بیننده تکان دهند می باشد و درپشت سراو یک کرکره خیلی بلند آویزان است که بر روی آن یک پله کان کشیده شده است. اما پله کان حقیقی نیست وکسی نمی تواند ازآن بالا برود درحالیکه اساسا دریک دولت جمهوری شرایط رشد وترقی باید برای همه کس ممکن باشد وبه همین دلیل عکس به نام بن بست است.ـ

پاتریک: ازاین عکس برداشتهای مختلفی می شود کرد وبرداشت من نباید مثل برداشت تو یا خود عکاس باشد. حتی می توان تصور کرد که این پله هاغیرواقعی مثل رؤیایی برای صعود به سوی آسمان است و یا ازاین طرح ابدیت را تصور کرد وازاین قبیل تصورات اما تا آنجایی که به یک دیده واقع بین برمی گردد، تصورمن اینست که این عکس یک انسان دربن بست را نشان می دهد که امیدی به آینده ندارد وراه ترقی وپیشرفت برای او غیرقابل صعود است.ـ

تیتر: دریک جمهوری امتیازات باید طوری تقسیم شوند که آمال و ایده ها وآینده آن مردم را تضمین کند و براساس شایستگی ها باشد و نه آنکه براساس اصل ونسب و یا تعلقات خاصی باشد.ـ

دراین عکس نردبان غیر واقعی است. تنها یک تصویری بر روی کرکره است ویک توهم ازترقی است و نشان می دهد یا انتقاد می کند که امتیازات در حکومت جمهوری نباید به گونه ای تقسیم شوند که دراختیار افردا با اصل ونسب یا گروه خاصی باشند. درگذشته ووقتیکه جمهوری نبود، تقسیم برتری ها و امتیازات اجتماعی همیشه به آدمهای با اصل ونسب تعلق داشت و هدف از برقراری جمهوری این بود که شرایط ترقی و استفاده از پیشرفت چنان تقسیم شود که برای عموم مردم رشد اجتماعی امکانپذیر باشد و درهای ترقی به روی مردم باز باشدـ

ادامه دارد... آپریل 2011 برابر با فروردین 1390


اسامی به لاتین:ـ

Konfuzianisches Erbe

Dorothy shoes-No Way

Jean-Jacques Rousseau


تیترهای بحث ها

: Das Gesetz ist der Nerven des republikanischen Gebildes.

Der gehorsam gegen das Gesetz, das man sich selber vorgeschrieben hat,ist

Freiheit Das einführe von Privilegien zersetzt den republikanischen Gedanken.


in der Republik sollten Vorteile nach Meriten verteilt werden und nicht nach der Abstammung l ا

Montag, 28. März 2011

جمهوری 1

ترجمه از ملیحه رهبری

مجله فلسفی. سلسله بحث های فلسفی


آیا ما همه جمهوریخواه هستیم!؟


قسمت اول

مقدمه:ـ

رافایل: کلمه جمهوری به طور فشرده چنین توصیف و نامیده می شود که درابتدا به معنای یک نوع حکومت یا اداره امورکشوری است که مشروعیت خود را ازطریق یک دولت انتخابی به دست آورده است و به این صفت برجسته می شود وبهتر است که آن را یک نوع از اداره امور جامعه(سیاست) بنامیم که دولتی منتخب از جانب جامعه می باشد. یک دولت مشروع که حافظ عدالت و قانون است و برابری را درحق همه مردم یکسان اجرا می کند.ـ بحث:ـ پاتریک: با این وصف ما همه طرفدار جمهوری هستیم و قاعدتا آن یک برابری راستین برای تمام آحاد جامعه می باشد و یک دولت بی طرفی است که بی عدالتی های اشخاص یا گروهای ممتاز در جامعه را قاطعانه رد می کند ونمی پذیرد. تیتر: ما همه جمهوریخواه هستیم. رافایل: اما فرق است بین آنکه طرفدار جمهوری بودن و یا آنکه- یک جمهوریخواه بودن.ـ پاتریک:البته یک جمهوری نه تنها ازقواعد وساختاری که ازآن تعریف کردیم، برخوردار باشد بلکه وهمچنین باید ازایده آل هایش محافظت کرده باشد و به زبان گویاتراز ارزش های قانونی اش و دررأس آن خواسته های ملت را محترم شمرده باشد و در پیوند با ایده آل های ملت وشرکت کننده درآن خواسته هایی باشد که مردم وخلق برآنها تصمیم گرفته اند. دریک چنین شرایطی نه تنها همه در یک نظام جمهوری هستند بلکه جمهوریخواه نیز هستند. زیرا دریک چنین جمهوری نه تنها رأی و اراده ملت بهترین وسیله پیوند برای اداره واشتراک درامورحکومتی است بلکه علاوه براین نیزچنین حکومتی شامل رد نمودن و نپذیرفتن سوء استفاده از تصمیمات ملت نیز می باشد که این پدیده نتواند بروز نماید.ـ این است آنچه که توک ویل(فیلسوف) از منظردموکراسی برایش قابل اهمیت می باشد وآن را خواسته یا حق اکثریت می نامد.ـ رافایل: شما مدیر مسؤل یک مؤسسه غیروابسته هستید که این مؤسسه برای رسیدگی به نابرابری های اجتماعی است وهمچنین شما ناشر یک مجله به نام رزان پوبلیک هستید و نشریه ای که دقیقا به اموری می پردازد که امروز مورد بحث و نظر ماست. به همین دلیل مایلیم از نظرات شما مطلع شویم و دررأس موضوعات مورد نظر ما در مرحله اول مایلیم از نظرشما درباره شکل گیری وسپس توسعه و رشد این مفهوم جمهوری- رپوبلیک مطلع شویم و بعد تشکیل دولت های جمهوری و قواعد و قوانین و ساختارهای آنان... و درپایان به تصورات ارزشی از این مفهوم بپردازید . زیرا که مؤسسه شما به بررسی این موضوع پرداخته است. تیتر: جمهوری یک اندیشه ویک ایده است.ـ پاتریک : من معتقدم که این کلمه درابتدا یک ایده بود بعدها انسان به این آگاهی دست یافت که این ایده می تواند پایه های یک ساختار و نظام اجتماعی باشد ودراین مرحله وارد بحث های سیاسی علنی شد و سپس رپوبلیک ازچنین جایگاه وارزش و توانایی برخوردار شد که بتواند در برابرتهدیداتی که متزلزلش می کرد، خود را محفاظت کند.ـ همچنین جالب است اگر بدانید که در برابر این سؤال شما پاسخ های بیشمار وگوناگونی وجود دارد. بستگی دارد که شما جمهوری فرانسه یا جمهوری های دیگری را تصور کنید.ـ رافایل: زیرا مدل های مختلف جمهوری با ارزش های مختلف اخلاقی آن موجود هستند.[ بستگی به شرایط وچگونگی شکل گیری آن جمهوری دارد.] مثلا جمهوری اسلامی!ـ پاتریک: دقیقا! به طور مثال محققین و پژوهشگرانی که خود را با این مفهوم درخارج از اروپا مشغول می کنند با این امر مواجه می شوند که برداشت وادراکات بسیار کوچک وحداقلی از مفهوم جمهوری درآنجا هست. درآنجا یک نوع رابطه خاص بین عدالت اجتماعی و قوانین متصور می باشد که از جمهوری هم منظورشان همان قوانین است. [مثل رفتاربه اصلاح عادلانه قطع دست درجمهوری اسلامی!] درنزد ما در کشور فرانسه معنای جمهوری برعکس این برداشت است. وشامل یک نظام کامل ارزشی است که بسته به تعبیر و تفسیری که ازآن می شود و کم و بیش اما دارای ساختار یگانه ای است.ـ این سؤال فرضی را در نظر بگیرید که می تواند مقداری هم نظری باشد که آیا یک جمهوری خود را در رابطه بین ارزش های اخلاقی ووظایف عادی خود بی طرف میداند یا یک رویارویی و تقابل با آن دارد. واز بدو تولد وشکل گیری خود از چنین ویژه گی برخوردار بوده است که به گونه اجباری تعیین کند که یک شهروند خوب درجامعه فعلی چگونه کسی است؟[چه مدلی باید باشد. در زندگی و رفتار شخصی...]ـ رافایل: به سراغ یک نمونه نقاشی کلاسیک می رویم که یک تابلوی بزرگ دیواری است و به گونه حقیقی دو ساختارحکومتی بد وخوب را به تصویر کشیده است. این تابلو به نام کاخ خلق در چین است.ـ این تابلوی بسیار عالی اثر هنرمند آمبروگیو لورنتستی است که با استفاده از یک جشن نمایشی و به زبانی غیرمستقیم(تمثیلی) یک حکومت بد وخوب را به تصویر کشیده است. پاتریک: این تابلوی ذیقیمت نقاشی در مرحله اول نشان میدهد که هنرمند در زمینه بحث های تیوریک(نظری) سیاسی چه بارهای بزرگ و سنگینی را می تواند بردارد. هنرمند انگلیسی به نام کوانتین اسکینر کتاب ارزشمندی در این زمینه به نام :«هنرمند به عنوان فیلسوف سیاسی» نوشته است و نشانداده است که هنرمند چه تأثیرات ونقشی درفسلفه سیاسی می تواند بگذارد. ودراین تابلو با تمام جزییاتش که راه به تحلیلهای زیادی می برد، انسان دونوع حکومت و دو نوع از عدالت اجتماعی را با ارزش های اخلاقی آن مشاهده می کند. از همه مهم تر برای من در این تابلو و با توجه به نخستین نکته ای که درآغاز بحث مطرح کردید، رپبلیک یا جمهوری است که خیلی فراتر ازآن است که به گونه ساده فقط یک نام و بدون عملکرد و دستاورد باشد.ـ تیتر: نه تنها یک جمهوری دارای عملکرد ودستاور می باشد بلکه فراتر ازآن است که عملکردهایش بدون ضمانت باشند.ـ آدم خیلی زود متوجه می شود چنانکه این نقاشی نشان میدهد که یک سلسله ازمفاهیم ارزشی در اینجا به کار گرفته شده اند. شجاعت ، تهور، بینش، بخشندگی، عدالت، اعتدال دیده می شوند. دراینجا یک نوع ترکیبی از احساسات وادراکات موجود است که به قول فیلسوف آلمانی والتربنیامین، که قدرت وعملکرد این ویژه گی ها را تنها دریک حکومت خوب می توان حس کرد. به طور خلاصه می توان گفت که یک حکومت خوب می تواند، حاصل خوبی نیز داشته باشد و همین اعتقاد زیربنای ایده آلی آن می باشد.ـ رافایل: بنابراین یک ارتباط بین اخلاق ونظم ونظام وقانون موجود است.ـ پاتریک: بله! درست است. و اخلاق به قول الکسی دو توکویل(فیلسوف انگلیسی) سازمان بخش زندگی است ویک ساختار ارزشی است که بدون آن هدایت یا اداره امورجامعه( به اصطلاح) پرازخالی خواهد بود!ـ ویا باید با توسل به زور و بوسیله قانون به اجرا گذاشته شود و این امر مشکلات ومعضلات بسیاری را به بارمی آورد.ـ تابلویی را که در اینجا مشاهده می کنید ازسمت چپ به راست تعبیرو تفسیر می شود وآنچه که توجه را جلب می کند این است اخلاق یا اصول اخلاقی به نوعی حکمت و فرزانگی و عدالت ایده آل را در تصویر به نمایش گذاشته است.ـ دربحث امروز و با صحبت هایی که کردیم درباره نظریه جمهوری یک تصور روشنی داریم که عدل وعدالت اجتماعی درنقطه مقابل یا دربرابرعملکردهای اخلاقی نیست بلکه با آن همسوست.ـ تیتر: عدالت به گونه معین ومشخصی نزدیک به اخلاق است.ـ

ـ

ادامه دارد...ـ

توضیح:[جملات در گیومه از مترجم می باشند]ـ

http://malihehrahbari.blogspot.com /


منبع مجله فلسفی- سلسله بحث های فلسفی ازفلیپ تروفولت

. Philosofie

Magazine Philosofie

Republik Doku-Reihe vom Philippe Truffault

Frankreich 2011, Arte F

اسامی به لاتین

Tyranei der Merheit/ Tocque Ville Resan

Ambrogio Lorenzetti

Palast Republik in chena

Walter Benjamin Alexis Teoqevill


Quentin Skinner

Dienstag, 1. März 2011

شجاعت 3

ترجمه از ملیحه رهبری
مجله فلسفی. سلسله بحث های فلسفی


شجاعت و بازیافتن شجاعت ازدست رفته(3)ـ

قسمت سوم

رافایل: حالا به نوعی دیگرازشجاعت می پردازیم که به اسطوره زیزوفوز تعلق دارد. دراینجا دو پوستر روی هم چسبانده شده است. پوستراول تصویری از زیزوفوز قهرمان افسانه ای را نشان می دهد که سنگی عظیم بردوش دارد وهنرمند سامویل بکت تصویر او را نقاشی کرده است وخودش نیز زیربغل او را گرفته است واین هنرمند دراثر خود اسطوره زیزیفو را بدینگونه به تصویر کشیده است. این پوستر را به کناری می گذاریم وبه پوستردوم نگاه میکنیم که زیزفوز تک وتنها دربرابرکوهی ازسنگ قراردارد و باید یکی یکی آنها را برشانه خود حمل کرده وازسرراه بردارد و به پشت سراندازد تا قدمی به جلو بگذارد.
این عکس تنهایی و انزوی بشر را نشان میدهد. همچنین انزوای عقل وخرد آدمی را نشان می دهد. بشر موجودی است که تنهایی خود وعملکردهای خود وبی هدفی وسرگردانی بنیانی بشری را می شناسد.ـ
فلوری: افسانه زیزیفوزانسان را به یاد گفته های سامویل بکت می اندازد که می گوید: انسان باید ادامه دهد اگرچه من نمی توانم ادامه دهم اما آدم باید ادامه دهد وپس ادامه خواهم داد. او(سامویل بکت) یک نوع انتخاب کردن و توصیه اخلاقی برای طاقت داشتن وتحمل کردن را می نماید. موضوع این نیست که به طور مستمر بارهایی برداری که قادر به بردن آنها نیستی. بلکه مستمربرپستی های زندگی غلبه کنی و برافسردگی که به احتمال قوی حاصل رفتار و رابطه خود ما باجهان می باشد. ما قبلا درباره ضرورت برداشتن قدم اول به سوی تصمیم گیری گفتگو کردیم. از یک آغاز که افراد شجاع به سوی آن قدم برمی دارند ولی این یک شروع نیست، بلکه شروع نوینی است.ـ
رافایل: دقیقا! زیزیفوزاینگونه برمرگ غلبه می کند که هر روز برای او یک آغاز نو است[چون بخشی ازسنگ ها را درمسیر هدف خود پشت سرنهاده وجلوترآمده است.] وحتی تا ابدیت نیزظاهرا این وظیفه بی هدف او ادامه خواهد داشت. زیرا هرسنگی را که برمی دارد، سنگ بعدی هست واین روند بی پایان است. در افسانه زیزیفوز آلبرکامو چنین بیان می کند :« تلاش به جهت قله ها به خودی خود کافی است تا قلب انسان را سیراب کند.» اما چرا باید اینگونه باشد؟
فلوری: دقیقا مبارزه طلبی درآن نهفته است وشجاعت است که موجب می شود تا عقل به خواب رفته(کرخت شده) ومالیخولیا وافسردگی برما غلبه پیدا نکنند. مالیخولیا یک دشمن جدی بشراست ومی تواند نقش دشمن مخربی را ایفا کنند که انسان را از پا دربیآورد. درصورتیکه اجازه بدهیم برما غلبه کند.
رافایل: مالیخولیا (افسردگی) دشمنی است بسیار قوی که می تواند انسان را سخت تحت فشار قراردهد؟
فلوری: بله! مثل دشمنی است که نتوان برآن پیروز شد.
رافایل: مالیخولیا می تواند واقعی باشد.
فلوری: بله! واقعی است وچه کارمی توان علیه آن کرد؟ تنها وسلیه دربرابرش شجاعت است . به زبان فلسفی:« فیت لوکس!» یعنی: نور ویک آغازجدید به گونه ای مطلق، تنها راه حل هستند همانگونه که ژان کلوویچ می گوید:« آغاز وآغازی نو.» وهمچنین او می گوید: «آنچه که شدنی است باید انجام گیرد!»
نباید فکرکرد که شجاعت نمی تواند پیروز شود زیرا سنگ های سنگینی که بردوش ما هستند، قادربه حمل کردن آن نیستیم و برزمین می افتند واین خود رنجی کافی است. همچنین کافی نیست که من دیروزشجاع بوده ام وبارهای سنگینی را بردوش کشیده ام. بلکه هر روز یک آغازنو می باشد و به شجاعت برای مبارزه نیازدارد. «آنچه که شدنی است، باید انجام گیرد.» و باید پذیرفت. ژان کلوویچ به گونه زیبایی، اخلاق ناشی ازشجاعت را درجمله ای که دربالا نقل شد، فورموله کرده است.ـ
رافایل: شجاعت می تواند ناکام بماند وازعهده پیروزی برنیاید اما شجاع باقی ماندن، یک پیروزی برخود است.ـ
فلوری: بله! نباید بگذاریم که حرف آخر را دلسردی وناامیدی بزند. بلکه این چالش استمرارمی یابد وانسان باید به سوی وظیفه خود برگردد. دردوره رنسانس چنین اعتقاد داشتند که مرد باید به وظیفه اش(شغل ومسؤلیتش)عمل کند!ـ
رافایل: اگربه کلمه رنسانس توجه کنیم یعنی....ـ
فلوری: بله رنسانس یعنی رستاخیز ومن همچنین خیلی درباره جان کله ویت فکرکرده ام واو می گفت که مثل ققنوس باید از خاکسترخود دوباره برخاست واین جمله اوپرنغزاست. مثل این می ماند که بخشی ازوجود ما ققنوس باشد و ازدرون خاکسترخود مستمر شجاعانه یک آغاز نو داشته باشیم. بدین معنا که شجاعت همان آتش فروزنده ودرخشنده در وجود ماست که باید ازآن کمک بگیریم.ـ
می خواستم درپایان بازهم بگویم که درباره شجاعت اصل مطلب آغاز کردن است ویک آغاز نو که مستمرا باید آن را تکرارکنی
رافایل: انسان باید به خود بگوید که بعد ازشکست برمی خیزم. روی پای خود دوباره می ایستم و شجاعت خود را دوباره بازمی یابم.ـ
فلوری: ومهم این است که انسان تلاش کند ودوباره دست به عمل بزند اما برای یکبار نیست بلکه آگاهانه باید بدانیم که این آغازنو را پایانی نیست.ـ
رافایل: این به معنای وفاداری نسبت به خود وشجاعت خود است که آغاز کنیم ومستمرآغاز نو را تکرارکنیم.ـ
فلوری: درست است واین یک رابطه درونی و نوعی ازپروش خویش است که باید استمرار یابد. اگرهرروزیک عمل یا یک قدم شجاعانه بردارم. یک رابطه اخلاقی با خود است و قرار نیست که سمبل برای کسی باشیم بلکه انتظارات مشخصی از خودمان داشته باشیم و کاملا آگاهانه نسبت به آن عمل کنیم و با این روش وطریقه شجاعت می تواند دوباره در ما رشد کند و زندگی ما ازآن بهره مند گردد زیرا به دلیل کمبود آن بود که زندگی ما رو به خاموشی واتمام نهاده بود.ـ
رافایل: با تشکراز شما سیلویا! ما در پایان این بحث هستیم. ولی این تازه اول راه بود و باید ادامه دهیم.ـ
پایان!ـ
فوریه 2011
http://malihehrahbari.blogspot.com /

منبع:ـ
Philosofie Magazine
Philosofie Mut
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2010, Arte F
اسامی به لاتین:
Sysufos
Die Renaissance
تیترهای بحث به آلمانی:

Der Mut ist ein Paradox.
Mutig sind die, die einen Anfang wagen.
Mut bedeutet, sich nicht vor der eigenen Angst zu fürchten.
Der Mut ist ein Neuanfang, der Ständig wiederholt
werden muss.
Mut haben, heißt sterben lernen.
Der Mut sorgt dafür, dass die Melancholie nicht übermächtig wird.
Mutig sind die, die einen Neuanfang wagen.
Mut ist ein Sieg über sich selbst.
Der Mut ist ein Neuanfang, der ständig wiederholt werden muss.
Ist der Mut ein überflüssiger Wert?
Wenn die Vernunft begraben wird, erlaubt uns der Mut, weiter zumachen.
Der Mut sorgt dafür, dass die Melancholie nicht übermächtig wird.
Der Mut ist eine Art Feuer.
Der Mut ist ein Sieg über sich selbst
Die Renaissance

Mittwoch, 23. Februar 2011

شجاعت 2

ترجمه از ملیحه رهبری
مجله فلسفی

شجاعت و بازیافتن شجاعت ازدست رفته(2)ـ
قسمت دوم
خانم فلوری: بله! فیلم بی نظیری است و نام فیلم: اسمیت به نیویورک می رود. با هدف مشخصی انتخاب شده است. در جریان داستان فیلم دوشخصیت با دو روش واستیل متفاوت در امورسیاسی دربرابر هم قرار می گیرند. یکی ازآنها سیاستمداری حرفه ای است ودیگری نماینده ای از میان مردم است به نام اسمیت(یک نام معمولی). اسمیت شخصی است که خود را نماینده مردم می داند ومی خواهد ازحقوق آنها دفاع کند وقاعدتا باید یک نماینده کارش همین باشد و او چندان سیاستمدارحرفه ای(صاحب صلاحیت) نیست اما دربرابرسیاستمداران حرفه ای قرارمی گیرد.ـ
رافایل: فیلم می خواهد رویارویی دروغگویی وحقیقت را نشان دهد.ـ
فلوری: بله اما آنها هم درکار خود استاد هستند ومی توانند حقیقت را کاملا وارونه قلمداد کنند وخلاف گفته های اسمیت را به گونه ای بیان کنند که گویی حقیقت را می گویند.ـ
رافایل: این تصویر صحنه رویارویی دو نفر را نشان می دهد که یکی حقیقت را می گوید وشاید کارگردان می خواهد ازطریق نفش او دموکراسی را تعلیم بدهد ولی دیگری دروغ می گوید وبه دموکراسی معتقد نیست.ـ
خانم فلوری: بله درست است. یکی حقیقت را رودررو می گوید و دیگری حقیقت را دستاویز قرارمیدهد. وحتی (فیلم یا کارگردان) نمی گوید که آن دیگری احمق است و دروغ می گوید زیرا سیاستمدارحرفه ای است و او هم به نوعی برای گفته های خود دلیل وبرهان کافی دارد تا ثابت کند که سیاست های او درست وحقیقتی هستند اما (فیلم) نشان می دهد که تنها یک نفراصل حقیقت را می گوید وآن دیگری گفته هایش حقه بازی وفریبکاری است. تلاش کارگردان دراین فیلم زنده نگهداشتن دموکراسی است ونشان دادن این موضوع که کلمه وحرف وسخنان چه نقشی را درامر دموکراسی به گونه ای زیربنایی ایفا میکنند واز چه قدرتی برخوردارند و چگونه می توانند در خدمت حیات دموکراسی باشند وهمزمان به همان میزان ازقدرت برای فریبکاری واجرای سیاست های غلط(خلاف دموکراسی وآزادی) برخوردارند. اگرچه سخنانی زیبا هستند ودنیای سیاست دنیای حرف زدن است. اما سخنان وکلام سرانجام برای انجام یک عمل هستند وازاینرو یک نقش زیربنایی ای را دراین رابطه ایفا می کنند. دراین فیلم دوقهرمان پرقدرت درکلام در برابرهم قرارمیگیرند وآقای اسمیت قادر می شود با همان قدرت بیان ودفاع ازحقیقت، طرف مقابل خود را مغلوب کند وطرف مقابل سرانجام حقیقت را می پذیرد وازاین طریق دموکراسی را نجات میدهد وخوشبختانه پس ازاین رویارویی، آقای اسمیت است که برنده می شود. با پیروزی او دموکراسی که درآنزمان بود، برنده می شود.ـ
می خواهم نتیجه بگیرم که اغلب دردنیای سیاست اینگونه است که گویی یک طیف وجود دارد که یک سرآن راست وسر دیگرآن چپ است ومرز وشکافی عمیق این دو را ازیکدیگر جدا می نماید. وبه این دلیل هم ادعا می کنند که این موضوع خود دلیلی بزر گ برای وجود دموکراسی است. من اصلا اطمینانی به این موضوع ندارم. شکاف حقیقی یک چیز دیگری است. شکاف حقیقی بیان آن دو نیرو است که یکی رشوه گر وحقه باز وسؤءِاستفاه گراست وآن دیگری که اینگونه نیست یعنی رشوه گیر و حقه باز وفریبکار نیست. واین یک خط جدا کننده ای است که من فکر می کنم امروز ازمیان همه احزاب سیاسی وهمه موقعیت های سیاسی عبورکرده است(مرزی بین آنها نیست.) و از دو حال خارج نیست یا آدم سیاست را به خدمت می گیرد تا به اهداف خودش برسد وتقلب دردموکراسی می کند یا اینکه برای دموکراسی کار میکند[اجازه آزادی بیان میدهد.]. ـ
رافایل: اما یک خط جداکننده دیگری نیز وجود دارد که درباره همین موضوع که الان صحبت می کنید، درکتابتان به آن پرداخته و صحبت کرده اید ومثالی دراینباره از ویکتورهوگو ولویی ناپلیون زده اید. ویکتورهوگو برای شما نه تنها شخصیتی است که اهل فریبکاری نیست وشجاع می باشد بلکه با شجاعت ازحقیقت صحبت می کند[طبعا حقیقت محض نیست] وازحقیقت دردنیای سیاست حرف می زند وطبعا منظورشما حقیقت محض نیست؟ـ؟
خانم فلوری: نه! نیست.ـ
دراینجاست که شما دومین مرزبندی را بین آنکه حقیقت را می گوید وآنکه ازمحبوبیت مطلق برخورداراست کشیده اید. چون لویی ناپلیون یک سخنگوی خلق بود(فولکز تریبون) بود. یک من یا شخصیت بزرگ آنگونه که شما تصویر نموده اید. برخی ازکسانی که درسیستم دموکراسی اجازه داشتند که با انتخاب شوند گاها راه به محبوبیت زیادی می بردند. دراینجاست که باید مشخص شود که چه کسی حقیقت را می گوید وچه کس دیگری دیگری قیافه گرفته است و به خود می بالد و درحالیکه محبوبیتش را از شجاعتش برای حقیقت به دست آورده بود اما بعد به آن پابند باقی نمانده است.ـ
خانم فلوری: درست است واین موضوعی است که هوگو درکتاب خود به نام ناپلیون کوچک نوشته است. ناپلیون سعی کرده بود که مشروعیت قانونی خود ( برای دیکتاتوری) را به وسیله ابزارهای دموکراسی که انتخابات وآرای رأی دهندگان است، کسب کند.ـ
رافایل:هفت میلیون وپانصد هزاررأی آورده بود.ـ
خانم فلوری: بله هفت میلیون وپانصد هزار نفر به او رأی داده بودند و به این وسیله او ازمشروعیت قانونی(برای دیکتاتوری خودش) برخوردار شده بود. یک چنین مشروعیت از طریق آراء مردم یک امر بسیار مثبتی است اما مشکل دراینجاست که با یک چنین انتخاباتی تمام بحث ها پایان پیدا می کنند و وقتی یک فرد ازطریق آراء عمومی چنین مشروعیت قانونی ای کسب کند، اظهارنظری دیگری[مثلا اپوزیسیون] موضوعیت پیدا نمی کند ویک اتوریت( مطلق-دیکتاتوری حاکم می شود واین یعنی برخلاف دموکراسی. وقتی از دموکراسی صحبت می شود باید دقت کنیم که دموکراسی از دوبخش تشکیل می شود: یک بخش آن شامل: حقوق قانونی و سیستم وآرای عمومی وانتخابات و تجربیات و..است و درسوی دیگرروش انجام کار وعمل کردن- ومشاوره، فرهنگ ودانش وتحصیل وتخصص وحتی رؤیا ها وآرزوها وخلاصه آنقدرچیزهای مختلف هست که دربیان نمی گنجد.هرآنچه که به محتوی بازمی گردد ودرآن قالب می تواند بگنجد و ظرفیت های حقیقی آن دموکراسی می باشد.ـ
رافایل: حال به بخش های اولیه کتاب شما می پردازیم. روبه روی ما یک پوستربزرگ ازیک فیلم قرار دارد به نام یک شب سال نو(ی) افسانه ای! فیلم با صحنه حضوریک پدر(ژان پل قوسیون) در برابر قبرپسرش که دراثر سرطان مرده است، آغاز می شود. اوبرسرمزار فرزندش چنین می گوید: پسرم مرده است و من برسرمزارش هستم اما هیچ دردی را حس نمی کنم. درد مثل یک پرده نقاشی است که تصویر برآن کشیده شده وتمام شده است وتو دربرابرش قرارمیگیری. اشک های ما نیزاو را به دنیای ما بازنمی گرداند. پسرم از من جدا شده است مثل یک برگ که ازدرختی جدا شود ومن هیچ چیز ازدست نداده ام. ژوزف(نام فرزند) مرا از نو ساخته است و فقدانش برای من یک اساس و بنیان نو(باورجدیدی) شده است.[ که مرگ یک حقیقت است.].ـ
رافایل: آنچه می دانیم این است که همین جملات با معنا وعمیق را رالف والدو امرسون که یک فیلسوف آمریکایی است در نامه ای برای دوست خود این سخنان را نوشته است و تجربه خود را ازمرگ بیان می کند. وقتی یک پدردریک امتحانی چنین سنگین پسرش را ازدست میدهد ودرهرصورت این فقدان بزرگ برای او قابل پرکردن نیست اما همین امر برای او یک بنیان فکری جدیدی می شود آیا این امر یک نمونه ای از شجاعت است؟
فلوری: أدم می شنود که شجاعت وفلسفه یک چیز مشترکی دارند. انسان می آموزد که مرگ را بیآموزد. بیآموزد که یک پایان یافتن وگذرایی عمروجود دارد. این یک معنا و تعریف ازفسلفه است. مرگ را فهم کنیم و یاد بگیریم که با این پایان یافتن روبه رو شویم و با آن برخورد کنیم.ـ
رافایل: مرگ را درک کنیم اما به وسیله دیدن مرگ دیگران.ـ
فلوری: درست است و من شخصا فکرمیکنم که انسان هیچوقت مردن و [تلخی] مرگ را شخصا حس نمی کند جزاز طریق دیدن مرگ دیگران ویا عزیزانش. مرگ یک امری است که نمی توان برآن غلبه کرد یا مانع آن شد. دراینجا با موضوع مرگ(ازدست رفتن کسی که به واقع دوستش داریم) درکارها وآثارهنرمندان روبه رومی شویم. چنین مرگی بیش ازهرکس روی آنها تأثیرات عمیقی دارد. مثل اثری به نام آناتول که کارنویسنده بزرگ اشتفان مالارمی است. آناتول پسر این هنرمند و نویسنده بود که درهشت سالگی می میرد.ـ
فلوری: آناتول می میرد وپدرش با مرگ او اثری را خلق می کند که بیش از دویست صفحه است که اثربی نظیری است که نفس انسان را می گیرد وازجمله کتابهایی است که من آن را عمیقا مطالعه کرده وخیلی تحت تأثیر آن قرارگرفته بودم. این خانواده مثل یک هرم شکل گرفته بود که ازسه وجه مادر وپدر وپسرساخته شده بود. آناتول از این هرم ناپدید می شود وطبعا هرم فرو می ر یزد اما برای حفظ این هرم بعد او مثل یک روح مقدسی باقی می ماند تا آن هرم ودیوار ناپدید شده آن(وجه مادی) ازطریق دیگری(یک وجه زنده اما غیرمادی) برجای بماند و دریک چنین حالتی مالارمی ازیک نویسنده به یک شاعرتبدیل می شود. راه وروش واستیل کارهای مالارمی به گونه ای است که کلمه به تنهایی قادر به بیان معنا ومفاهیمی که او به آنها می پردازد، نیستند. مرگ یک کودک دردناک است اما عمق این درد وقتی درک میشود که نویسنده اثرخود را به گونه ای خلق می کند که یک کتاب شعراست وازمرگ که یک واقعیت زشت ووحشتاک است اثری چنان زیبا خلق می کند. بعد از مالارمی می توانیم درباره لیوپولدین هوگوصحبت کنیم. اوپسرویکتورهوگو بود که می میرد وقابل توجه است که بیینیم این مردان بزرگ [درعواطف واحساسات] چگونه ازجانب مرگ ضربات تلخی را دریافت می کنند.ازدست دادن فرزند یک امری است که به راحتی نمی توان ازآن عبورکرد ویا برای خود حل کرد و پناه برخدا انسان شجاعت بزرگی نیاز دارد تا آن را تاب بیآورد. زیرا برای اینگونه مرگ ها جوابی وجود ندارد. زیرا انسان با بی عدالتی ازجانب تقدیر وسرنوشت روبه رو میشود.ـ
رافایل:آدم سعی می کند شجاعت به خرج بدهد تا دربرابرمرگ مسؤلیت بپذیرد ومسؤلانه برخورد کند ...ـ
فلوری: بله! قاعدتا دراین شرایط عقل واختیاراز کف می رود وعقل دراین شرایط کارایی ندارد زیرا رودر رویی با ضربات حاصل از مرگ دراختیار عقل نیست، تنها شجاعت است که یاری می کند تا انسان بتواند یک فاعل وعمل کننده باقی بماند وبتواند اوضاع واحوال خود را دوباره دراختیارگیرد ویا برعکس نتواند تحمل کند.[اگرنخواهد که شجاعت به خرج دهد.].ـ
رافایل: شجاعت یک امر پایه ای است. برخی حتی با شجاعت به زندگی خود پایان می بخشند(!) وادامه دادن زندگی آنهم کاری شجاعانه است.ـ
فلوری: شجاعت شکل های مختلفی دارد وفکرنمی کنم که ادامه دادن به زندگی خود، الزاما شجاعت خوانده شود!ـ
رافایل: نمونه دیگری از شجاعت نیز وجود دارد که نوعی از یک بی هدفی وسرگردانی بی پایان را نشان می دهد اما طرف شجاعانه آن را دنبال می کند وادامه میدهد. این نمونه وشکل درابتدا یک تصویرغلطی از شجاعت را درخاطرمجسم می کند ولی فلسفه ای درآن هست و فاکت افسانه ای آن اسطوره زیزیفوس است.ـ
ادامه دارد...
فوریه 2011 برابر با بهمن 1389
http://malihehrahbari.blogspot.com /

منبع:
Philosofie Magazine
Philosofie Mut
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2010, Arte F

اسامی به لاتین:
Cynthia Fleury
Ralph Waldo Emerson
نام کتاب خانم سینتییا فلوری: پایان شجاعت!ـ
La fin du Courage!:

Donnerstag, 17. Februar 2011

شجاعت 1

ترجمه از ملیحه رهبری
مجله فلسفی. سلسله بحث های فلسفی


شجاعت و بازیافتن شجاعت ازدست رفته!(1)ـ

مقدمه: من شجاعت خود را گم کرده ام؛ آنگونه که کسی عینک خود یا هرچیز دیگری را گم کند. آن را گم کرده ام درحالیکه به آن نیازمندم و به گونه غیرقابل بیانی به آن وابسته هستم.ـ
چگونه می توان شجاعت را آموخت؟ چگونه می توان آن را دوباره به دست آورد؟ چگونه می توان به آن چنان آویخت که آن را ازدست نداد.ـ
عجیب است اگر که بدانیم وقتی نیروهای حیاتی خود( مثل شجاعت) را ازدست می دهیم، این موضوع یک تغییروتحول شیمیایی در بدن است. عجیب است که بدانیم طاقت آوردن یا تحمل کردن بیش از هرچیز دیگر به این معناست یا بیان یک شرایطی است که درآن فعال نیستیم(پاسیو هستیم).ـ
آیا ما می توانیم ازحادثه مرگ هم شجاعت بیآموزیم؟ آیا باید با شجاعت(دربرابرمرگ عزیران خود) پایداری کنیم حتی اگرآگاه باشیم که کسی ازمرگ باز نمی گردد؟ آیا زندگی ونیروی زندگی است که از ما شجاعت و پایداری را طلب می کند؟
این سؤالات را رافایل آنتهوون با خانم فلوری مطرح می کند. خانم فلوری کتابی به نام: پایان شجاعت! تحریر نموده است. وی محقق و پروفسورواستاد دانشگاه پاریس است.[فعالیت های وی ضمیمه می باشند.]ـ
رافایل: چگونه ازشجاعت خود حراست کنیم که آن را دوباره ازکف ندهیم؟
خانم فلوری: طبعا این سخت ترین سؤال است!ـ
رافایل: اما شما درکتابتان به این سؤال پاسخ داده اید.ـ
خانم فلوری: بله! نخستین تجربه ای که آدم با شجاعت دارد، وقتی است که آن را ازدست میدهد. همینطورنیزاین تجربه را آدم با دلسردی ومأیوس شدن دارد. وقتی آدم شجاعت خود را از دست می دهد باید تلاش کند تا این امراستمرار پیدا نکند. همچنین باید تلاش کند آن را دوباره به دست آورد. باید ازگام های کوچک وعملی شروع کرد وازگام های بلند وانتظارات غیرواقعی ازخود پرهیزکرد. هر روز باید درگام های کوچک وعملی برای آن خواسته ازدست رفته ،کوشید و هر روز باید ازانتظارات غیرواقعی کمی صرفنظر کرد وباید آگاهانه آن خواسته را دوست داشت ودنبال کرد. اگرچه واضح و روشن است که این امریک کوشش وتلاشی است که به یک روند تدریجی وبه زمان طولانی نیاز دارد. دراین پروسه نباید یکسری کمبود ها یاواقعیت ها را انکار کرد.ـ

رافایل: به جای اعتماد به نفس می توان گفت که آدم بتواند دوباره خود را قبول(دوست) داشته باشد.[بریک درگیری وتضاد درونی فایق آمده باشد. تعادل خود را یافته باشد]ـ
رافایل: این قدم کوچک و مهم که درباره آن صحبت می کنید به بحثی درکتاب بسیار با ارزش شما مربوط می شود به نام: پایان شحاعت! شما نوشته اید که برای شجاعت باید کار کرد. باید برای دستیابی به شجاعت دست به عمل زد. اگرچه پارادوکس به نظر می آید اما نوشته اید که آدم باید تلاش کند به لحاظ درونی خود را اداره وکنترل کند. بعد باید تصمیم بگیرد و درپایان وقتیکه عمیق فکرکرده است یا به بلوغ فکری دست یافته است به مرحله عمل وارد شود وآنگونه که شما درکتابتان نوشته اید، مرحله عمل درجایگاه اول یا مهم قرار دارد. تصمیم گیری انسان باید در نهایت به اجرا وانجام عمل منجر شود.ـ
تیتر:شجاعت یک امر پارادوکسی(نامعقولی) است. ـ
خانم فلوری: بله نامعقول است واینطورفهمیده می شود!ـ
رافایل: شجاعت خود محرک وانگیزه است.ـ
تیتربحث:افراد شجاع کسانی هستند که جرأت می کنند قدم اول را بردارند.ـ
خانم فلوری: اگرگفته ولادیمیریان کله ویچ را جدی بگیریم باید قبول کنیم که همه چیز بستگی به آن شجاعت یاقدم اولیه دارد. انسان باید بخواهد اگرچه خواستن به تنهایی نیزکافی نیست. اما این خواستن نخستین قدم برای تصمیم گیری است. این اراده کردن نخستین قدم است. انسان باید تصمیم بگیرد و این امردر حیطه منطق وعقل می باشد. اما شجاعت یک چیزیا امرسریعی است. شجاعت چیزی وشیوه ای است مثل یک اراده درونی که پویایی خود را دارد ورشد می کند وخودجوش عمل می کند. مثل این می ماند که شجاعت نیز برای حفظ موجودیت وحیات خود، شخص را تحت فشار برای انجام عمل قرار می دهد، به گونه ای قوی که من(آدم) تحت تأثیرشجاعت خود دست به عمل وفعالیت میزنم و شخص یا خود من آن فاعلی هستم که فعل وانفعالات اولیه شجاعت روی من انجام می گیرد.ـ
رافایل: آیا می توان گفت که حیات شجاعت پیشاپیش به موجودیت آن(درفرد) بستگی پیدا می کند.ـ
خانم فلوری: شاید! نمی دانم وسعی نمی کنم حتما پاسخ این سؤال را بدهم. اما نکته قابل توجه ازنظرمن این است که به وسیله عملکرد شجاعانه فرد یک راه به سوی خود فرد به عنوان فاعل نیز بازمی شود. زیرا شجاعت وعملکرد آن چیزی نیست که ما انجام آن را به دیگری واگذارکنیم. باید حتما خودمان انجام دهیم تا خود را باورکنیم وقادر باشیم زندگی خود را تحت کنترل خود داشته باشیم. می تواند هم نتیجه بدی بدهد زیرا یک امتحان وآزمایش سختی است. زیرا همانگونه که صحبت کردیم فاعل خود فرد است وتأثیرشجاعت یا عدم شجاعت درنخستین قدم روی خود فرد است. یک ارزش گذاری درونی است که خودمان برای خود قایل می شویم.[ نقش اعتماد به نفس یا برعکس آن و مأیوس شدن ازخود را دارد.]ـ
رافایل: می توان گفت: شجاعت یعنی که خواستن واراده لازم وتصمیم برای این خواسته! یعنی خیلی ساده...؟ خانم فلوری:وخواستن یا خواسته امری است مثل دوست داشتن که نقطه آغازآن از درون خود شخص است( نیازخود شخص است) واین خواسته راهی دردرون خود شخص را طی میکند وپایان آن نیز باز به سوی خود فرد بازمی گردد. نقطه آغاز وپایان به یکدیگرمی پیوندند. یک روند زیبایی درونی درانسان طی می شود.ـ
تیتربحث:خواستن توانستن است.ـ
خانم فلوری: بسیارجالب گفتید وبه زبان ساده می توان گفت: خواستن توانستن است. اما می تواند این خواستن هم غلط واشتباه فهمیده شود. همه فکرمی کنند که قسمت سخت یا مشکل قضیه در توانستن است. اما قسمت سخت قضیه درخواستن است درامر درونی فرد است. جاییکه کنش باید صورت پذیرد واگراین کنش انجام یابد آنوقت به گونه ای رازگونه فرد راه خود را برای جلو رفتن و توانستن و به هدف رسیدن، پیدا می کند.ـ
رافایل: زیرا خواستن به دنبال سبب نیست.ـ
خانم فلوری: چون خواستن هیچ علت وسببی را نمی شناسد(ناخودآگاه است) وخود به خود نخستین قدم را به سوی تصمیم گیری برمی دارد. و من شخصا خودم مبنا وپایه شجاعت را امرقابل توجهی میدانم. بآ آنکه یک نوع فرضییه ویک نظریه است اما روی فاعل باید کار کرده شود.ـ
رافایل: برای آنکه روی پارادوکس مربوط به موضوع شجاعت بهترکارکنیم، حالا به یک تصویر نگاه می کنیم. . در اینجا تصویری از یک ایستگاه مترو را مشاهده می کنیم. این ایستگاه درحال حاضرمتروک و تعطیل شده است و فقط برای ساختن فیلم مورداستفاده قرار می گیرد. اما درسالهای بین 1940 و1941 در زمان جنگ در انگلیس مردم ازاین تونل زیرزمینی به نام آد ویچ برای فرار ازبمباران های هوایی آلمان ها استفاده می کردند و دربرابر بمباران و مرگ شجاعانه دراینجا پایداری می کردند.[ عکس مردم را دریک جمع چند صد نفره نشان میدهد که بزرگ وکوچک درتونل جمع شده اند. برخی وبه ویژه کودکان خوابیده اند. برخی روزنامه می خوانند ونظم و رعایت حال دیگران درآن جمع به خوبی دیده می شود.] شما درکتاب خود شجاعت را اینگونه بررسی کرده اید که نه تنها شامل نمونه فاکت های شخصی وتصمیم گیری های فردی است با همه دوگانگی هایی که ماهیتا به آن مربوط می شود. [ناشی ازهویت این موضع می باشد] بلکه همزمان- به عنوان طرزفکرجمعی یا یک امرجمعی نیز به آن نگاه کرده اید.ـ
تیتربحث: شجاعت داشتن یعنی از ترس های طبیعی یا ترسیدن خود وحشت نکردن.ـ
خانم فلوری: بله! واین تصویر مردم در مترو، یک عکس بسیاربامعنایی است. چنین عکس هایی را آدم با علاقه نگاه می کند. ما الساعه درباره شجاعت های دوران جنگ بحث خواهیم کرد. جنگ صحنه ای است که شجاعت ها درآن به منصه ظهورمی رسند.آنچه دراینجا می بینیم تصویر مردمی است که آرامش خود را دربرابر بمب باران حفظ کرده اند وحفظ آرامش خود نشانه شجاعت است یعنی غلبه کردن برترس خود.ـ
رافایل: این به آن معنا نیست که ترس وجود ندارد بلکه ترس هست اما برترس فایق آمده اند.ـ
خانم فلوری: وآدم نباید از ترس های خودش دچار وحشت بشود یا نگران بشود. بلکه باید آن را پذیرفت و بعد برآن مرحله به مرحله غلبه کرد. باید یک نوع از سلسله مراتب(مراحلی) و یک سیستمی قایل شد و مرحله به مرحله بر ترس خود با حفظ آرامش غلبه کرد. صورت های آدم هایی که دراینجا می بینیم خونسرد هستند وآرامش خود را حفظ کرده اند واین نخستین نکته است. دومین نکته یا زیربنایی ترین سؤال این است که موضوع شجاعت در زمان جنگ چگونه است؟ چگونه باید شجاع بود؟ من درکتابم از دموکراسی شروع کرده ام. با دموکراسی درگذشته ودموکراسی قدیمی تر که درآن زمان وجود داشت و چه ضعف هایی داشت که جنگ جهانی توانست ظهور کند. و بلافاصله این سؤال مطرح میشود که شجاعت درزمان صلح چگونه بوده است؟ آیا شجاعت درزمان صلح یک چیزبی مورد وغیرضروری است یا برعکس وباید چنان برآن پافشاری کرد که بعد زیرپا گذاشته نشود و( جنگ برپا نشود.) ضرورت شجاعت داشتن در زمان صلح هم یک امربسیار با ارزش چه درحیطه شخصی وفردی یا جمعی است
رافایل: من می بینم که شما از آرامش درچهره این افراد صحبت می کنید دراین عکس من می بینم که بسیاری ازچهره ها هم یک حالت تسلیم شدن[تن به قضا دادن] وجود دارد .ـ
خانم فلوری: بله! اما آرام هستند. آرامش خود را حفظ کرده اند.[ زیرا ازبمباران در امان هستند وزنده می مانند و به مرگ تسلیم نشده اند.]ـ
رافایل: زیرا آرامش می تواند یک شکل از شجاعت را به نمایش بگذارد که ناشی ازمقاومت درشرایط سخت است.
خانم فلوری: شاید هم آرامش نباشد بلکه نوعی رهایی است و خود را رها کرده اند یا واقعیت را پذیرفته اند. به نظر من این امر است که مهم می باشد.ـ
رافایل: به نظرمی رسد که گستاخ هستند.(دربرابرشرایط)ـ
رافایل: حالا به موضوع شجاعت در زمان صلح بازمی گردیم و دراین زمینه یک نمونه بسیار با ارزشی از دنیای سیاست سراع داریم و داستانی که کارگردان فرانک کپرا آن را در فیلمی به نام آقای اسمیت به واشنگتن می رود، ساخته بود که یک شاهکار درسال 1939 بود. دراین فیلم قهرمان داستان یک سناتورجوان آمریکایی به نام اسمیت است که قبلا هیچ تصوردرستی ازدنیای سیاست ندارد، او توسط یک سناتور حرفه ای دیگر به این مسیر هدایت می شود و در مقام شغلی خود که باید مردم را نمایندگی، کند با دنیای دیگری در مجلس سنا رو به رو می شود که دریک صحنه غیرقابل تصوراو دربرابر همکارانش درسنا ودربرابرافکارعمومی یک نطق بیست وسه ساعته می کند. طبق ضوابط تا زمانی که نطق او تمام نشده کسی اجازه ندارد صحبت او را قطع کند و بعد از23 ساعت وقتیکه درپایان توان خود است یک کارتون بزرگ نامه دروغ و جعلی علیه او به سنا سرازیر می شود و همانجا این نامه ها به او داده وخوانده می شوند و این عمل شجاعت عجیب و 23 ساعته او را پایان می بخشد.ـ
ادامه دارد....ـ
فوریه 2011
منبع
:
Philosofie Magazine
Philosofie Mut
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2010, Arte F

اسامی به لاتین:
Cynthia Fleury
Vladimir jankelevitch
Frank Capra
نام کتاب خانم سینتییا فلوری: پایان شجاعت!ـ
La fin du Courage!
تیترهای بحث به لاتین:
Mutig sind die die einen Anfang wagen
Geht die Existenz von Mut seinem Wessen voraus
Das wollen ist an sich schon eigener Akt
فعالیت های خانم سینتیا فلوری در زمینه تحقق و تدریس و تدوین مقالات علمی درمؤسسات وانیستیتوها و دانشگاه های مختلف وتمرکزاو دررشته تحقیقی و درزمینه دموکراسی است.ـ
Cynthia Fleury ist Kommunikationswissenschaftlerin am Centre National de la Recherche Scientifique , Dozentin am Institut d'Études Politiques in Paris sowie Research Fellow und Associate Professor an der American University of Paris .Ihre Forschungen konzentrieren sich auf das Themenfeld Demokratie, Institutionen und Staatsführung. Zum Thema Mut hat sie 2010 bei Fayard die Abhandlungمقاله علمی "La fin du courage: La reconquête d'une vertu démocratique" veröffentlicht






Freitag, 28. Januar 2011

مسؤلیت 3

ترجمه از ملیحه رهبری
مجله فلسفی. از سلسله بحث های فلسفی

مسؤلیت (3)ـ

قسمت سوم:ـ

رافایل:اما بازمی گردیم به جمله نیچه؛«حقیقت آنچه هستی، باش!» دراین جمله به نظرمی رسد که انسان مجبور است وانتخاب دیگری ندارد. گویا که برای:«حقیقت آنچه هستی باش!» باید انسان از درون ویژه گی های مشخص
ومحدودی خود را دگرگون کند. وخیلی ساده آنچیزی را ازخود بیرون بکشد که بوده است.[مثل پروانه که به شکل کرم در درون پیله پنهان است و دریک دگرگونی از پیله بیرون می آید وبال بازمی کند.]ـ
ژودیت
: یک شیوه تعیین شده از قبل یا دیترمینیسموس است[دیترمینسموس؛ مخالف آزاد بودن انسان نیست اما مدعی است که انسان خیال می کند که آزاد است اما درواقع اینطورنیست.]ـ
رافایل: یک چنین آدم شدنی یا به این شیوه (وظیفه مندی درارتش)، باب طبع خیلی ها نیست واهلش نیستند. اما درباره نیچه وارسطو واین جمله: « حقیقت، آنچه هستی باش.» به راه وروش خود آنها چنین واقعیتی پیدا می کند که دست یابی به نوعی از آزادی است وانسان شاهد پیروزی بردگرگونی های خویش(غلبه بر نیروها یا تضادهای درونی خویش) است.[ تا به واقعیت خویش برسد!]ـ
ژودیت: بله، درست است! همزمان باید فشارها ورنج های این انتخاب را پذیرفت. چه راهی باید این انسان دنبال کند و- درهای چه جهانی را انسان به روی خود باز می کند. درباره نیچه طبعا جای بحث بسیار دارد. برای او این جهان نو از میان چشم اندازهای ممکن وگوناگونی است که بسیاری ازآنها، به نوعی ازخلاقیت مستمر می انجامند. همچنین این نوآوری، نوعی ازایده های جدید وچشم اندازهای جدید درجهانی نوست. متعهد کردن خود به معنای تطبیق خود با پیشرفت وتغییرات جهان نیز می باشد وبرعکس دیترمینیسموس تاریخی است. آدم به خودش می گوید که دراینجا می توانم خودم چیزی خلق کنم وآنوقت تعهد می پذیرد در برابرو برای آنچه که خود قادر به ایجاد آن شده است وهمچنین مسؤل دربرابر خطاهای خود است، زیرا قدرت آفرینش وخلاقیتش وبه دنبال یافتن وگشایش راهی نو است.ـ
می توان به گونه دیگری هم چنین بیان کرد:« برای خودم آگاهانه روشن میکنم که چه هستم و راه خودم را دنبال می کنم.» اما چه راهی دربرابر ما گذاشته شده است؟
رافایل: اما اینگونه هم می تواند باشد که انسان به جای پایدار بودن در راه خودش به همبستگی رو نماید وخود را درهمبستگی وپیوند با آن کلیتی حس کند که وجود دارد و عمیقا درک کند که درپیوند با این هستی می باشد. درمورد نیچه اگرچه با آن واقعیت موجود یکی نمی شود اما عمیقا[ازموضع بالاتری] با آن همدردی می کند اگرچه خودش آن رنج(ضعف) یا مشکل را ندارد.ـ
ژودیت: بله! احساس مسؤلیت باید اینگونه باشد اما وقتی آدم فقط به خودش فکرکند ودرقبال خودش متعهد باشد این فورمول نیچه بر روی پلاکارد ارتش:« حقیقت آنچه هستی باش!» اساسا به کدام شکل ازتعهد ومسؤلیت پذیری راه می برد وحتی به آن نوع دیگر؛ که درنقطه مقابل واقعیت است.ـ
می خواهم عکس بسیارجالب دیگری را به شما نشان بدهم. تصویرفوکو(فیلسوف) را درژانویه سال 1972 و یکسال ونیم بعد ازآن سخنرانی ژان پل سارتر که روی بشکه رفت.ـ
عکس گردهمآیی واکسیون روشنفکران برای اعتراض و همبستگی با زندانیان دربرابردادگستری پاریس را نشان میدهد که درحال خواندن قطعنامه ای هستند. دراین عکس سارتر وفوکو ودولوس وبسیار دیگری از روشنفکران به نام، درگروه حامی زندانیان حضوردارند. سارتر همان پیپ را برلب وهمان پالتو را به تن دارد که درسخنرانی روی بشکه به تن داشت ودرکنار او فوکو ایستاده است که درآنزمان استاد دانشگاه است. دراین جلسه فوکوشخصا وهمانگونه که وظیفه یک فیلسوف است، سخنرانی نمی کند تا درباره حقیقت یا جهانی که مردم ازآن خبرندارند، آگاهی رسانی کند، بلکه او به عنوان یک عضو ازآن جمع، درهمبستگی با بقیه است که درآنجا حضور دارند. دراینجا می توان دید که تعهد واحساس مسؤلیت وعملکرد روشنفکری یا روشنفکرها به وضوح تغییرکرده است. فوکو نه به نام خودش یا دیگران حرفی نمی زند زیرا موقعیت خود را خوب تشخیص می دهد و حرف او درآنجا، همان حرفی است که بقیه (درباره زندانیان) می گویند.ـ
رافایل: حالا عکس دیگری را نگاه می کنیم که این عکس درسال2009 دریک ساحل ناپل درایتالیا گرفته شده است وجسد غریقی را نشان میدهد که درکنار ساحل افتاده است. بقیه درحال شنا وتفریح کردن هستند وبا بی تفاوتی چتری را کنار جسد گذاشته وپنهانش کرده اند تا آرامش آنها را به هم نریزد. ـ
جمله ای از روسو است که به فلاسفه دیگر می خندد ومی گوید:« هروقت دلت خواست بمیر! من که زنده هستم!» عکسی که نماینگرعدم احساس مسؤلیت انسانی است وافراد کنارساحل از روی عمد فاصله گرفته اند که مسؤلیتی نداشته باشند.ـ
ژودیت: تصویرتکان دهنده ای است ماغرق شده ای را می بینیم. شاید عکس واقعیت دیگری داشته باشد ازآنچه که در نگاه اول می خواهد بگوید. میتوان به گونه ای دیگرفکرکرد که مردم به گروه نجات زنگ زده اند وچتری بالای جسد گذاشته اند تا دراثرآفتاب بو نگیرد وشاید دورترازجسد درحال گفتگو ودلسوزی برایش هستند.اما نخستین تأثیری که عکس بربیننده می گذارد، بی تفاوتی وخونسردی آدم هاست. از این عکس ها زیادند. این درایتالیاست که روزانه ازآلبانی ولیبی و.. مهاجرانی غیرقانونی روزانه از طریق سیسیل و... تلاش می کنند که غیرقانونی به ایتالیا واروپا وارد شوند.ـ
این بی تفاوتی عمومی مردم دراین صحنه؛ نشاندهنده فقدان هرنوع احساس مسؤلیت وتعهدات انسانی است.ـ
تیتر: انسان درچه موضع ومقامی است، وقتی که ازهرنوع تعهد واحساس مسؤلیت صرفنظروچشم پوشی می کند.ـ
رافایل:این عکس نشان میدهد که آدمها نه تنها توجهی به مرده ندارند بلکه پنهانش هم می کنند که به سوی نرمالیته برگردند با وجود آنکه می دانند درآنجا کسی مرده است.ـ
ژودیت: بله! دردناک است اما فکرکنیم به بی خانمان های پاریس که کودکان دون کیشوت خوانده می شدند و با چادرهای خوابشان درکنار رود سن وآنها جماعت کثیری بودند وسرمای زمستان را درآنجا به سربردند. ابتدا موضوع شوک آور بود وخیلی سروصدا کرد. بعد عادی شد وهمه به آن عادت کردند ومردم ازکنار آنها می گذشتند و به دنبال کار خود می رفتند. به یک واقعیت پذیرفته شده درپاریس تبدیل شده بودند.ـ
رافایل: انسان به آن عادت می کند!ـ
ژودیت: انسان بعد ازآنکه امری برایش عادی شد، دیگرواقعیت آن را حس نمی کند واحساساتش برانگیخته نمی شوند. گویی که اصلا آن را نمی بیند. دیدن واقعیت وانکارنکردن آن وقتی میسراست که انسان ابتدا احساس مسؤلیت داشته باشد. وقتی انسان خودداری ازدیدن جسدی درکنار دریا می کند وحتی آن را پنهان میکند که حس نشود یا دیدن گداهای کناررودسن یا دیگر بدبختی های جهان و...امری است که فیلسوف اشپینوزا آن را خشم ونفرت می خواند. این خشم ونفرت را اشپینوزا علیه کسانی لازم می داند که به دیگران ظلم می کنند. وقتیکه انسان اطرافیان خود را دیگرحس نمی کند. یعنی که واقعیت ها دیگر تأثیری براو ندارد.ـ
رافایل: به بیان دیگرمی توان گفت که احساس مسؤلیت هنری است که انسان بتواند رنج وآلام دیگران را حس ودرک نماید. ـ
وقتی قادر به دیدن دیگر انسانها نیستیم وتوجهی به آنها نداریم، واقعیت برای ما چیست وبه چه چیزی توجه داریم.ـ
ژودیت! بله! اما وقتی آدم خودش درد دیگران را ندارد وحس همدردی هم با بقیه ندارد، آنوقت دنیای خود ما ازچه چیزی تشکیل شده است و واقعیت درآن چیست که بقیه انسان ها را دیگرنمی بینیم وحس نمی کنیم؟ این یک شکل وحشتناک از محدود شدن احساسات وادراکات انسانی(بشری) و واقع بینی است واین امربه دیده، فقدان واقع گرایی وهمبستگی لازم دربین ما انسانها نگریسته می شود. این تصاویرکه دیدیم همه دریک امر مشترک هستند؛
سقراط این سؤال را مطرح می کند که آیا حقیقت را نه اینجا ودر روی زمین، بلکه آن بالا و درآسمان باید پیدا کرد؟ وآن چرخش انگشت سبابه او به سوی بالا دوگونه تحلیل می شود: اول به معنای آسمان ایده هاست یا به معنای کنتاکت واصطکاک ودرگیرشدن با واقعیت هاست. درمورد سارتر واقعیت چگونه دیده می شود؟ آیا از بالای بشکه-پایین - بهتردیده می شود؟ یا آدم واقعیت را بهترمی بیند، وقتی که درمیان آن حضوردارد ودرگیرآن هست. مثل فوکو که درآن اکسیون برای دفاع اززندانیان دربرابر دادگستری حضورمی یابد؟ و واقعیت برای آن آدمهایی که درساحل دریا با لباس شنا حضوردارند، چیست؟
تیتر: احساس مسؤلیت ما نشاندهنده رابطه ما با واقعیت هاست.ـ
رافایل: باید جمع بندی کنیم.ـ
ژودیت: بله! وهمزمان چیست واقعیت با حفره هایش، یکی آن را می بیند ودیگری آن را مخفی می کند وازاین طریق واقعیت درحصاری از خودخواهی وپرده پوشی وفردیت محدود میشود که این امری وحشتناک است. واین همان اگوایسموس و فردیت خودخواهانه است که ما امروزشاهد آن هستیم. شاید به همین دلیل لازم و مهم است که...ـ
رافایل: احساس مسؤلیت کنیم.ـ
ژودیت: بله دقیقا! احساس مسؤلیت کنیم.ـ
پایان!ـ
ژانویه 2011
http://malihehrahbari.blogspot.com/


اسامی به لاتینJean Cavailles, logikerDieterismus
Solipsismus
Diogenes
Sartre-Jean-paul
Asklepios
Blaise Pascal Gedanken
Solipsismus
Spinoza
Sokrates
Phaidon
Jacques Louis David
Michel Foucault
Judith Revel
.تیترهای بحث به آلمانی
Kann man sich ohne Engagement zum Gehorsam verpflichten?
Sic zu engagieren, heißt sich auf die Offenheit der Welt einlassen.
Die Wahrnehmung ist wesentlich beim Engagement.
Unser Engagement zeigt, wie wir die Realität betrachten.
:منبع
Philosofie Magazin
Engageman
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2010, Arte F

Freitag, 21. Januar 2011

مسؤلیت 2

.ترجمه : ملیحه رهبری
مجله فلسفی. سلسله بحث های فلسفی.

مسؤلیت(2)ـ

قسمت دوم:ـ

رافایل: حالا و دراینجا به نوع ونگرش دیگری در فلسفه می پردازیم، اگرچه یک تغییر نرمال وطبیعی ای به نظرمی رسد، ازسقراط که یک فیلسوف است تا ژان پل سارتر که یک روشنفکرمتعهد وکمترفیلسوف است. به عکسی از ژان پل سارتر نگاه می کنیم. این عکس ژان پل سارتر را دراکتبرسال 1970 درخیابانی درپاریس نشان می دهد که بر روی بشکه ای بالا رفته وایستاده است تا برای عابران ورهگذران سخنرانی کند، زیرا حکومت وقت یک فعال سیاسی یعنی آلنا گسمار را محبوس کرده بود و حزب او را که پرولتاریای چپ بود، ممنوع کرده بود. دراینجا ما یک روشنفکر را می بینیم که آگاهانه خود را وظیفه مند کرده است وامکانات زمان خود را به کارگرفته است تا آزاد باشد اما تناقض دراینجاست که همین امر ازاو یک تمثیل (سمبل یا شخصیت) ایده آل ساخته است.ـ
ژودیت: با دو موضوع مختلف روبه رو هستیم. ازیکسو سارتر یک فیلسوف متعهد و عکس او را نشان میدهد که روی بشکه ای ایستاده است و این عمل او و استفاده ازبشکه ما را به یاد دیوگنس می اندازد.ـ
رافایل: اما دیوگنس اصلا دریک بشکه زندگی می کرد نه آنکه از بشکه استفاده کند تا دربالای آن قرار گیرد.ـ
ژودیت :بله درست است واز سوی دیگر هم موضوع افکار عمومی است. اینجا خیابان بین کوق است ودیوگنس با زندگی کردن دریک بشکه افکارعمومی را با نشان دادن این وضعیت وشرایط زندگی اش(واقعیت تکان دهنده بیکاران یا کارگران) تحت تأثیر قرار می داد. سارتراز بشکه استفاده کرده و روی آن رفته است تا افکار عمومی را مطلع کند. آگاهی ببخشد، نسبت به آنچه که آن را حقیقت می داند. وچه کسی را آگاه می کند؟ عابران را! سارتربا استفاده ازمیکروفون به مردم حقایقی را می گوید که وسیله ای برای دسترسی به آن ندارند. سارتر به عنوان روشنفکرانقلابی وجدان ها را بیدار می کند. چشم ها را باز می کند تا وضعیت خود را درک کنند. اویک پیام آور روشنایی یک عنصرروشنگراست.ـ
رافایل: به لاتین یعنی لوکس فق یا ستاره پیام آور صبح است.ـ
تیتر: یک روشنفکرمتعهد وجدان های خفته را به لرزه می اندازد وبیدار می کند!ـ
ژودیت: بله! ازیکسو خیلی باارزش است وما احساس مسؤلیت شخصی او را می بینیم که نسبت به خودش انجام می دهد(وظیفه اش را نسبت به خودش ووجدانش انجام میدهد.) وازسوی دیگراین احساس مسؤلیت برای دیگران است؛ با این هدف که به دیگران توضیح دهد و نوعی از احساس مسؤلیت که مثل تعلیم و تربیت وپرورش وانتقال ارزش های یک جهان نو ویا ارزش های نوینی که باید دیگران را ازآن آگاه کرد. همزمان این دنیای ارزشی که او دیگران را به آن دعوت می کند، تطبیقی با زندگی شخصی خود سارتر ندارد ومنطبق با آن ارزش ها نیست که او دیگران را به آن آگاه می کند. درمورد سقراط و بقیه، تنها زندگی شخصی خود آنها گواه تعهدها واحساس مسؤلیت هایشان بوده است وارزش هایی که به دیگران عرضه می کردند یا به جهان ارزشی دیگری( حقیقت) آنان را می خواندند.ـ
رافایل: به این معنا که سقراط درعین حال که به آسمان ایده های نو تعلق دارد اما ازسوی دیگرهم یک شرکت کننده فعالـــ درمبارزه علیه محاصره شهرپوتی دییا است و حتی به قهرمانی دست می یابد. سارتر برعکس این موضوع، زندگی شخصی دیگری(میانه و وسط) دارد. خود را برای اجتماع متعهد می کند و درسال 1970 که این عکس انتشار یافت او به عنوان مدیریک مجله رادیکال چپ- لاکوز دو پوبلیک بود که بدینوسیله علیه ممنوعیت حزب پرولتاریا اعتراض می کرد وبا وجود شرایط زمانی حساس وپرتحولی که درجریان بود اما او شب ها وقتش را به خودش تخصیص می داد تا بیوگرافی خود را بنویسد.ـ
به همین دلیل ارزش دارد که مطاله کنیم و مطالبی را بخوانیم که او درباره احساس مسؤلیت و تعهد روشنفکرنوشته است. من کلمات قصاری را از او انتخاب کرده ام که او درآن استناد به پاسکال دارد. سارتر می گوید یک نویسنده به نظر من وقتی متعهد ومسؤل خوانده می شود که با افکار منور واندیشه خود حاضراست که عملا درمیان گود بازی( میدان عمل) باشد و درموضعی باشد که یک میدان عمل ممکن را برای بازتاب وانعکاس افکارخود به وجود آورد واین دو را با یکدیگر مربوط سازد. [اندیشه وعمل را]ـ
ژودیت: بله! اما فکرمی کنم که این جملات قصاراو چندین وجه وجنبه به خود می گیرند. برای خود سارتر و دیگران این سوآلات مطرح می شود که برای چه کسی و به نام چه کسی و با کی طرف صحبت هستم. من صحبت می کنم برای خودم وهمچنین برای دیگران زیرا که این گفته ها ریشه درواقعیت و حقیقت دارند. که این واقعیت ها برای خود ساتر قابل دیدن و رویت است! وکمی مسخره یا غیرجدی است که اساسا این سؤالات به این سمت وسوهدایت نمی شوند که زندگی شخصی خودش را زیرعلامت سؤال ببرند. بودن یا نبودن نام کتاب اوست که دروسط جنگ جهانی دوم 1943نوشته است وعملا درجنگ کاری(قهرمانی) نکرده است اگرچه ترسو نبوده است یا نمی گوییم که باید کاردیگری انجام می داد اما نکرد....ـ
رافایل: تعهد ومسؤلیت او دراین بود که بنویسد. ـ
بله! دیگران به عنوان تعهد و وظیفه چیزدیگر وکار دیگری را فهمیده وانجام داده بودند. ژان کاوالیه یک شاعر بود که جان خود را داد. او درزمره نیروهای مقاومت درآمده بود. آدم ازیک فیلسوف، انتظار دیگری دارد.ـ
تیتر: رابطه بین فلسفه و زندگی واقعی می تواند به روش های مختلف باشد.[حتی فیلسوف هم درزندگی واقعی ممکن است به گونه ای عمل کند که مطابق گفته هایش که آنها را حقیقت می داند، نباشد.]ـ
رافایل: حال به موضوع دیگری می پردازیم. درخیابان به یک پوستر بزرگ و تبلیغی برخورد می کنیم که مال ارتش ماست وبر روی پوستر به عنوان یک انگیزه مهم وعلاقمند کردن داوطلبان به کمپانی سال 2010، یک جمله نغز فلسفی ازنیچه را نوشته اند: « حقیقت آنچه هستی، باش.» به زبانی ساده می توان گفت؛ جمله ای که معنای حقیقی آن سنگین ترازآن است که با شانه های معمولی بتوان تحمل کرد.ـ
بله! نمی شود انتظارداشت که درارتش، نیچه را مطالعه وپژوهش کنند یا تأثیرپوستر تبلیغاتی را(!).ـ
درادامه جمله آمده است:« چگونه یک انسان به حقیقت وجود خود آگاه می شود!» تناقض دراین است که دراینجا حقیقت خویش را یافتن اما با ورود دریک نهاد یا مؤسسه که قصد نداریم دراینجا درباره این نهاد(ارتش) قضاوت کنیم، امکان پذیراست زیرا دراین نهاد(ارتش) او یعنی آدم، احساس مسؤلیت شخصی یافته و مسؤلیت پذیرخواهد شد اما به شرط فرمانپذیری زیرا بدون این فرمانپذیری ارتش نمی تواند شکل بگیرد.ـ
ژودیت: دراینجا عنصر جدید فرمانپذیری وارد شده است. احساس مسؤلیت وجوه مختلف دارد اما اطاعت کردن حتما به معنای بخشی از تعهد واحساس مسؤلیت نیست. یک وجه آن یگانه بودن با قول داده شده است، و توجه به ارزش های مشخص و تعیین شده است واطاعت پذیری یعنی که به رسمیت پذیرفتن بالاترازخود است. درارتش سلسله مراتب جدی ای وجود دارد. دراین سیستم انتظار نیست که رعایت ها واحترامات معطوف به ارزش ها باشد بلکه به آدم ها(سلسله مراتب) وبه سیستم است.ـ
رافایل: دوباره به پوستروسخن نیچه بازمی گردیم. سخن نیچه چنین معنایی دارد که انسان (درگیرتضادهای درونی خود شود وبجنگد) برآنها غلبه کند وبرخود فایق آید ونیچه چنین منظوری نداشته است که اینکارتوسط خدمت درارتش میسرخواهد شد!ـ
ژودیت : جمله نیچه هیچ سنخیتی با تبلیغ پوستر ندارد. آنچه مورد نظرنیچه بوده ، این بوده است که انسان بتواند خویش را ازطریق تناقض ودرگیری با آنها پیدا کند وکشف کند ورشد کند وبتواند دروضعیت نوینی قراردهد اما درارتش چنین امری خیلی سخت قابل تصور است زیرا که چنین فضایی وجود ندارد وفرد وظیفه مند شده است که فرمان بپذیرد. تنها ارتش اینطور نیست و دریک شرایط زمانی و مکانی دیگری مثلا در کلیسا هم فرمان پذیری هست.ـ
رافایل: یا مثلا درازدواج که زن از شوهر فرمان پذیری داشته وبرعکس نبوده است. آیا درسته؟[این مناسبات مسؤلیت شخصی انسان را درفرمانپذیری عنوان می کند.]ـ
ژودیت: بله اینطورمتداول بوده است. چون پیوند خانوادگی وبخشی ازآن بر این تعهد پذیری مبتنی بوده است. درگذشته انسان به این شکل خود را متعهد می کرد(اطاعت زن ازشوهر) زیرا زندگی و زندگی خانوادگی چنین انتظاری را ازاو داشت یا چنین وظیفه ای برای زن نوشته شده بود واو هم این وظیفه را انجام میداد. ولی درارتش فرد برای مدت زمان مشخصی متعهد است ووظیفه مند است که اطاعت کورکورانه کند و بدون مجادله وبحث فرمان ببرد، بدون آنکه ارزش گذاری کند(!) وخود فرمانپذیری درارتش یک ارزش است ولی مشکل دراینجاست که مثل نمونه های تاریخی دادگاه نورنبرگ پیش می آید. وقتیکه جنایتکاران نازی را به پای میز محاکمه آورده بودند، اظهار می کردند که من تصمیم نگرفتم و من فرمان را اجرا کردم و به درست وغلط بودن آن فرمان کاری نداشتم! این شیوه سلب مسؤلیت از خود کردن، با موضوع تعهد ومسؤلیت انسانی در تناقض ومشکل قرار می گیرد. چطور می شود که انسان بدون احساس مسؤلیت شخصی خود، وظیفه مند باشد ویا ازعقیده خود صرفنظر کند.ـ
رافایل:آیا انسان می تواند اظهار کند که بیگناه است و به دلیل شغلش دست به جنایت زده است، آنگونه که موریس پاپون جنایتکار نازی مدعی بود؟
ژودیت: دقیقا ![نه!]!
ـ
ادامه دارد...ـ
ژانویه 2011اسامی به لاتینAlain Geismar
Jean Cavailles, logiker
Parrhssia
Diogenes
Sartre-Jean-paul
Asklepios
Blaise Pascal Gedanken
Solipsismus
Spinoza
Sokrates
Den Schierlinsbecher trinken
Phaidon
Die Philosophenschulevon Athen
Höhlengleichnis
Jacques Louis David
Michel Foucault
Aspekten einen Hahn
Judith Revel
.تیترهای بحث به آلمانیDas Engagemant des Philospphen ist,
sich am Bestehenden zu reiben.
Der engagierte Intellektuelle, rüttelt das Gewssen wach.
Kann man sich ohne Engagement zum Gehorsam verpflichten?
منبع
Philosofie Engageman
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2010, Arte
F

Freitag, 14. Januar 2011

مسؤلیت 1



ترجمه از ملیحه رهبری
مجله فلسفی. سلسله بحث های فلسفی

مسؤلیت(1)ـ


قسمت اول
هرچقدرهم که انسان بخواهد بی تفاوت باقی بماند اما باز نمی تواند از خود سلب مسؤلیت کند. آیا کسانی که احساس مسؤلیت می کنند به این دلیل است که نمی توانستند، انتخاب دیگری داشته باشند؟
رافایل انتهوون- خود یک فیلسوف است که تلاش دارد با یک سلسله بحث های فسلفی، پیوندی بین گذشته و زمان حال برقرار کند وبین ادبیات خشک- با فلاسفه بزرگ تا- به امورجاری فعلی پیوندی نو بزند.ـ
مقدمه:ـ
حتی اگرانسان خود را مسؤل نیز نداند، آنهم یک تصمیم گیری ویک عقیده شخصی است. فرقی نمی کند که شجاع یا ترسو باشیم ویا اهل مقاومت یا همرنگ جماعت ودنباله روباشیم، به هرحال تصمیمی گرفته ایم ونتیجه ای دارد، چه بخواهیم یا نخواهیم.ـ

در زمینه این دوگانگی با استاد دانشگاه در رشته فلسفه خانم ژودیت قوویل بحث می کنیم.ـ
تیتر: این امرغیرممکن است که خود را ازمسؤلیت بری دانست. خود را متعهد نکرد.ـ
احساس مسؤلیت کردن دو حالت وجود دارد. اول آنکه ناچاریم و چاره دیگری نداریم. انسان چه بخواهد یا نخواهد به دنیا آمده است و به میان کوران زندگی پرتاب شده است واز سوی دیگر نیزاینگونه است که- احساس مسؤلیت را انتخاب کنیم و اینگونه درباره مان قضاوت شود.ـ
بله! تعهد واحساس مسؤلیت یک موضوع قابل بحث با ابعاد مختلفی است. ازیکسودرگیر زندگی و مسؤلیت هایش هستیم ولی ازسوی دیگر هم ازآن می گریزیم. تصمیم گیری یا عملکرد ما یک چیزمادی ملموس نیست که کسی آن را ببیند، این عملکرد روندی در درون خود ما دارد واینکه در برابر این انتخاب چه خواهیم کرد و درکدام یک ازاین دوسمت قرار خواهیم گرفت. به طور مثال کسانی که به عنوان نیروهای مقاومت جنگیده اند وکسانی که خیانت کرده اند و کسان دیگری نیز که نه این و نه آن بوده و پاسیو باقی مانده اند.ـ
رافایل: مردم شجاع دوست ندارند آن گروه های دیگر را.ـ
تیتر: انتخاب نکردن و نپذیرفتن مسؤلیت نیز،- یک نظر وعقیده است.ـ
رافایل: با این احوال آیا هرکسی دربرابرعملکرد خود مسؤل است و-اینکه کاری انجام داده است (مسؤلیت پذیرفته) یا اینکه کاری انجام نداده است؟
ژودیت: البته که فرد مسؤل است، اگروظیفه ای را انجام نداده باشد وبه طور کلی دربرابر واقعیتی که قرار میگیرد، یعنی اینکه آیا غیرمهم وغیرحیاتی به آن نگاه کرده باشد و یا نه... و متأسفانه پدیده زمان ماست که می گوییم؛ موضوع ربطی به من ندارد و مسؤلیت من نیست. و وقتی کسی می گوید که این واقعیت به من ربطی ندارد، درواقع افق انتظارات از خودش را بسیارمحدود می کند ودرحصارفردیت خودش وخودخواهی خودش وعلایق شخصی خودش باقی می ماند. وطبیعتا این موضوع خود مسیله ای است و مشکلاتی به دنبال خواهد داشت.ـ
رافایل: به معنای زولیپ سیسموس یا انزوا درخویشتن خویش! فکرکنید به پاسکال وبه سؤال او که آیا اصلا خدایی وجود دارد؟ حتی اگرهم وجود نداشته باشد وجهان پوچی مطلق باشد اما شما در وسط این گود خلقت هستید وبازهم باید این شرایط نجات داده شود و[تغییر کند]. آیا آنچه پاسکال می گوید؛ به موضوع تعهد واحساس مسؤلیت مربوط می شود؟
ژودیت: بستگی دارد که چگونه این موضع اخلاقی درگفتارپاسکال را فهم کنیم. کاملا متناقض است. ازیکسومن آزاد هستم که هیچ مسؤلیتی نپذیرم وهیچ کاری نکنم زیرا معلوم نیست که اصلا برای چی باید کاری بکنم، وقتی که ارزش آن معلوم نباشد.[مجازات یا پاداش عملی درکارنباشد و...]؟ ازسوی دیگر، من کاری میکنم یا مسؤلیتی می پذیرم و مستقل ازپاداش یا مجازات(به من بدهند یا ندهند) ودراین حال آن عمل ازارزش خاصی برخوردار است زیرا نه به خاطرهدف شخصی خاصی ویا پاداش- بلکه به خاطرآنکه آن را با ارزش دانسته ام، انجام گرفته باشد. چه اتفاقی می افتد اگر من کاملا آزاد و بدون چشم داشت به هیچ پاداش نیک یا بدی، شخصا فکرکرده باشم که چه کار(مسؤلیتی) را باید انجام دهم وازچه کاریا مسؤلیت دیگری باید بگذرم و کاملا بدون انتظاراز هر قول یا پاداشی کاری را انجام دهم یا ندهم.[آزادانه مسؤلیتی را بپذیرم یا نپذیرم]. درحالیکه یک شرایط کاملا یکسانی دراختیارمن هست که احساس تعهد نسبت به انجام وظیفه ام بکنم یا نکنم؟ دریک چنین لحظه ای انسان کاملا تنها و به خودش درفکرکردن وتصمیم گیری واگذار می شود.ـ
رافایل: دربرابرما یک تابلوی بزرگ نقاشی به نام مرگ سقراط ازژاک لویی داوید قرار دارد که سقراط(معلم بزرگ) را نشان میدهد. دراین تابلو سقراط آماده نوشیدن جام شوکران است وهمزمان آماده است که پس از نوشیدن آن بمیرد ودراین لحظه که این کار را می کند، اطاعت یا فرمانبرداری از قانون (کتاب قانون) میکند.ـ
سقراط درفایدون(نام کتاب قانون) توضیح می دهد که انسان درتمام طول عمرش باید روح خود را ازآلایش تن پاکیزه کند وروح خودرا ازیک بدن ناپاک آزاد کند، آنهم توسط فلسفه، درغیراینصورت روح نمی تواند بعد ازمرگ ازتن وعادت های بد آن آزاد شود.همزمان و درهمین موضع سقراط به گونه ای متضاد و دوگانه تعهد واحساس مسؤلیت را نیز مطرح می کند.ـ
ژودیت: من فکرمی کنم که ازدوزاویه یا منظرمی توان، تحلیل کرد. درنگاه اولیه درباره انگشت سقراط که بالا را وآسمان را نشان می دهد،...ـ
رافایل: این نقاشی مدرسه فیلسوفان آتن را نشان میدهد که مشهورترین اثر رافایل است. دراین اثرنقاشی پلاتون(فیلسوف) سمبلی ازتفکر وتوجه یا سیرکردن درآسمان است ودرکنارش ارسطو را که بر روی زمین ویک مظهرواقع گرا بودن است.ـ
ژودیت: بله! ارسطو دست خود را برای واقعیت وآنچه واقعی است، بازکرده است وآن را نشان میدهد. به نظرم دوامکان اظهار نظریا تحلیل می تواند وجود داشته باشد. باراول معنای کلاسیک فلسفی، در سمت وسوی تحلیلی که پلاتون دارد که سقراط درلحظات قبل از مرگ درمییابد که حقیقت درآن بالا و درآسمان ایده هاست و نه درپایین ودرزمین. زنجیرهایی که اوخود را ازآن آزاد کرده است؛ زنجیرهای زندان و زنجیرهای غار تاریکی (!) است.ـ
رافایل: آزاد از قید وبندهای بازدارنده در زندگی؟
ژودیت: طبیعتا! همانگونه که درکتاب هفتم ازپلاتون تشریح شده است که ازغارتاریکی (تمثیل غار) بیرون آمدن و نوررا دیدن. به سوی آسمان ایده ها! وسقراط نیزمی گوید: سخت است که به تاریکی وغار دوباره برگشتن پس ازآنکه انسان حقیقت را دیده است ووظیفه مند شده است که آن را بگوید وبه آن گواهی دهد، چون انسان ازسرشت وهستی تغییرپذیری برخورداراست. ودراینجاست که سقراط جام شوکران را سرکشیده است زیرا بهتراست که انسان بمیرد تا دروغ بگوید یا حقیقت را کتمان نماید. این یک تحلیل بود اما تحلیل دیگروجالبی ازمیشایل فوکوست که دراواخرعمرش گفته است. درسخنرانی دانشگاهی اش درکالج فرانسه که آخرین وصیت سقراط را چنین تحلیل می کند که ما یک بدهی به آسکله پیوس داریم. آسکه پیوس خدای پزشکی(دانش پزشکی) بوده است که دراینجا و درموضع ادبیات و به این معنا که سقراط درلحظه مرگ می خواهد بگوید- که باید برای خدای پزشکی قربانی کنم واز او تشکرکنم که مرا از زندگی شفا داده است واین آزاد شدن، به وسیله مرگ انجام می یابد.[ خدای پزشکی نتوانسته است مانع مرگ بشود.] به همین دلیل جام شوکران را سرمی کشد که سرانجام ازسایه های زندگی( زندگی غیرحقیقی) نجات یابد.ـ
رافایل: باید اینطورفهمید که گویی زندگی یک ابتلا وگرفتارشدن درعارضه ای است، به گونه ای که مرگ یک شفا و راه نجات ازعارضه یا بیماری زندگی است؟
ژودیت: بله! منظورزندگی حقیقی است! این حرکت انگشت سبابه به سوی آسمان دو معنا دارد: یکی حرکتی مجازی و ازسوی دیگرهم یک حرکت اخلاقی به معنای وظیفه مندی و باید است. تو باید!ـ
معنای دیگرنیزاز میشایل فوکو(فیلسوف)است که بسیارجالب است وکاملا سمت وسوی دیگری دارد. سقراط از آسکله پیوس(خدای علم پزشکی) تشکر می کند زیرا که فلسفه او را، از قضاوت غلط ودرک وفهم غلط وآموزش اشتباه نجات داده است واو توانسته است خود را بیابد وبفهمد واین امر(شناخت) تنها درحیطه زندگی وحیات امکان پذیراست. حرکت دست سقراط نشانگرآن نیست که زندگی حقیقی یک امرمجازی یا درآسمان ایده هاست بلکه ...ـ
رافایل: بلکه درانجام دادن وعمل کردن به ضرورت هایی است که باید انجام یابند.ـ
ژودیت: بله! عمل کردن به ضرورت ها وآنهم کاملا درپهنه مادی وبه راه و روش فیزیکی ودرهمین جهان مادی وخاکی. یونانی ها یک کلمه دارند به نام تریبه به معنای اصطکاک که این کلمه را پلاتون درنامه هفتم خود نیزتحت عنوان کنتاکت واصطکاک نیروهای متضاد که با یکدیگردرگیر می شوند واین تأثیر فلسفه است وظیفه فلاسفه است که درگیربا واقعیت شوند واصطکاک ایجاد شود یا تلاش کنند و این کلمه را به معنای تجسس و تحقیق نیزبه کاربرده است.ـ
رافایل: سقراط متعلق به تاریخ قدیم فلسفه است که به عنوان فیلسوف درگیرگفتگو با خدایان می شد وبه عنوان فیلسوف عملا کاری نداشت زیرا درآسمان ایده ها زندگی میکرد.[عملا کاری نمی کرد]. اما ازسوی دیگر هم سقراط به عنوان یک سربازشجاع نامیده شده است که درشکستن محاصره شهرپوتیدیه جان خود را به خطرمیاندازد تا زندگی آلکه بیه را نجات دهد وعملا کار و وظیفه انسانی(مادی/ زمینی) خود را انجام می دهد. وما به عنوان یک سیاستمدار(دخالت کننده درامور سیاسی) او را می بینم که دوباربا به خطرانداختن جانش، قانون را ازخطر سوء استفاده نجات میدهد. دریک موضع درمقام دفاع از امری درست دست به عمل می زند و درموضع دیگرعلیه یک موضوع سیاسی مشخص نادرست نیز اقدام می کند، زیرا آن را خطرناک می داند.ـ
ژودیت: بله! همزمان وبا دست زدن به عمل، او صحبت ازحقیقت نیز می کند. دریونان باستان، وقتی فلاسفه خود را موظف یا وظیفه مند می دانستند، درموضع مشاور درکنار سیاسیون قرار می گرفتند که به این کارپارییزیان میگفتند.
دخالت سقراط به عنوان مشاوردرکنارسیاسیون به اینگونه بود که می گفت:« به تو نمی گویم که چه چیزی خوب یا بداست!» بلکه می گفت:« واقعیت یا حقیقت را به تو نشان میدهم و چشم تو را باز میکنم و به تو توانایی می دهم که خودت بفهمی و تشخیص بدهی که تصمیم گیری درست درحوزه مسؤلیتت چیست و درنتیجه آن، درک وفهم های غلط برچیده شوند. سقراط خود را وظیفه مند نمی کرد تا بگوید چه چیز بد یا خوب است بلکه می گفت:« چشم تو را باز می کنم تا واقعیت را آنگونه که هست ببینی.»ـ
رافایل: شما درباره پارییزیان صحبت می کنید. یک کلمه که معنا ومفهوم آن میشایل فوکو(فیلسوف) را خیلی عمیق تحت تأثیرقرارداده بود وبه آن پرداخته است وفراموش کردم که بگویم؛ اتفاقا یک تیم علمی دانشگاهی درسوربن درحال حاضردرحال تحقیق درباره فوکو و تخصص درباره نظرات اواست که این مفهوم پارییزیان را با معنای شجاعت مرتبط می داند. شجاعت گفتن حقیقت را داشتن.ـ
ادامه دارد...ـ
ژانویه
2011
نام ها: ـJudith Revel
Spinoza
Sokrates
Den Schierlinsbecher trinken
Phaidon
Die Philosophenschule von Athen
Höhlengleichnis
Jacques Louis David
Michel Foucault
Parrhssia
تیترهای بحث
Es ist unmöglich , sich nicht zu engagieren.
Fehlendes Engagement ist auch eine Stellungnahme.
Eine Tat gewinnt an Bedeutung, Wenn sie nicht von Persönlichen Interessen gelenkt wird
Das Engagemant des Philospphen ist, sich am Bestehenden zu reiben..
منبع
Philosofie Engangemant
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2010, Arte F

Samstag, 1. Januar 2011

برابری 3

ترجمه از ملیحه رهبری

مجله فلسفی- سلسله بحث های فلسفی ازفلیپ تروفولت.ـ
بحث وگفتگو با آقای ژان فابین اشپیتز؛ وی استاد فلسفه سیاسی دردانشگاه پاریس می باشد.ـ
برابری (3)ـ
قسمت سوم
- حالا به تصویردیگری نگاه می کنیم که متعلق به دیکتاتورکره شمالی آقای کیم جونگ ایل است و رهبرمحبوب درکره شمالی نامیده می شود. درتصویر او را می بینیم که درمکان بسیار بلندی درسکوی سخنرانی ایستاده است و دو دست خود را به حالت سلام پیش آورده است. جمعیت کثیروفشرده ای ازمردم (صد ها هزار نفر) دربرنامه شرکت کرده اند وصحنه جذب کننده ای به وجود آورده اند. [مردم درمکانی پایین ودرزیرپای رهبرهستند.] آنها لباس های یکرنگ ویک فورمی(انیفورم) به تن دارند، به گونه ای که درتصویرفقط یک رنگ صورتی دیده می شود وآنهم جمعیتی کثیرو صدها هزارنفر. تنها نظامی ها با رنگ سبز یا خاکی وعده کم دیگری نیز با رنگ قرمز مشخص شده اند، بدون آنکه چهره کسی دیده شود. دراینجا انسان ها فقط با رنگ ازهم تمایزمی شوند. فرد یا فردیت(شخصیت مستقل) درتوده عظیم جمع حل یا محو شده است.ـ
تیتر: منحرف کردن برابری به شبیه سازی.ـ
بله! درپشت این عکس تناقضی پنهان شده است، وقتیکه توتالیترالیسموس ویا کمونیسموس و.. به این شیوه عمل می کند. این سیستم ها بسیار متفاوت ازسیستم های دموکراسی هستند که کنترل کمتری را بر روی مردم اعمال می کنند. این مطلب را الکساندر زینوویو در کتاب هایش به دقت تشریح نموده است.ـ
یک ماشین تبلیغاتی وعوامفریبی عظیم به راه می افتد که تساوی توده ها را نشان میدهد. این ماشین آزادی توده ها را درحجمی کلان تبلیغ می کند. نوعی ازآزادی غیرمعمول وغیرمتعارف که گویی حقیقت محض است. وچون هیچکس این ماشین رسمی تبلیغاتی را به عنوان حقیقت باورنمی کند، هرکس برای خودش حقیقتی را جستجو می کند وقاعدتا باید حق اعتراض به این ماشین عظیم تبلیغاتی وغیرحقیقی داشته باشد وآزاد باشند که حرف بزنند اما ازآنجا که این نوع سیستم ها با کنترل شدید، هرگونه دگراندیشی را رد می کنند، به ویژه درکره شمالی یک سیستم پلیسی خیلی سرکوبگر وبی رحمانه ای حاکم است، چگونه می تواند کسی آزاد باشد تا اعتراض کند! همچنین سیستم های دیگری نیز هستند[مترجم: مثل رژیم آخوندی] که به همین شیوه ها می خواهند، درجامعه همه را یک شکل کنند که آنها هم به گونه ای بسیار خطرناک می شوند.ـ
تیتر: جنون برابرکردن همه مثل هم.ـ
ولی دراین تصویرمربوط به دیکتاتورکره شمالی و برابرکردن همه مثل هم به این شیوه، نشاندهنده یک شیوه جنون آمیز ودیوانه وار مساوی کردن- و نشان دهنده یک مشکل عقلانی است.ـ
تیتر: آدمها مثل مهره های شطرنج
بعضی ازسیستم ها می خواهند توده ها مردم را طوری عرضه کنند که گویی درصفحه شطرنج ومثل مهره های شطرنج با آنها بازی می کنند یا مردم چنین نقشی را دارند؛ چنین افکاری، غیرقابل قبول هستند.ـ
سؤال:آیا چنین نیست که دراین نوع سیستم ها، آدمها را مساوی و برابرمثل لانه مورچه ها فرض کرده اند؟
آنچه دراین عکس می بینیم، توده های ساده مردم هستند که گروه گروه درچند رنگ مشخص شده اند واصلا هیچکدام صورتشان دیده نمیشود وبعد خود دیکتاتوراست که تنها فرد وشخصیت وچهره ای است که پوستر بزرگ او را نشان میدهد.ـ
این عکس ما را به یاد گفته توک ویل می اندازد که درباره اینان می گفت: جایگاه یا مقامی که اینگونه افراد یا رهبران می جویند مثل پادشاه یا پادشاه خورشید است که خودش تنها عنصرکیفی وغیرقابل مقایسه با مردم است و چنان دربالای سر بقیه قرارمیگیرد که از نظرخود او بقیه به این صورت(عناصرکمی) با همدیگرمساوی هستند. [تفاوت هایشان کمی است وتنها عنصرکیفی خود رهبراست.]
باید توجه داشته باشیم که این انقلابیون قبل از انقلاب اساسا چنین نظرات یا ادعاهایی را درباره تفاوت وفرق داشتن خودشان با بقیه مطرح نمی کنند. بعد جامعه به این شکل درجه بندی شده درمی آید!( همه توده های کمی هستند و تنها رهبرکیفی است.)ـ
انقلاب کبیر فرانسه با برداشتن درجه بندی ها وطبقه بندی ها، آغازیک دموکراسی بود. این دموکراسی درنقطه اوج خودش به مقام ودرجه پادشاه وحاکمیت یکنفر برهمه پایان داد. بنا به قضاوت تاریخ سیستم پادشاهی خود عامل اصلی بود که موجب انقلاب شد.[ وحالا دوباره به نام آزادی وتساوی توده ها وانقلاب، یکنفرمثل پادشاه خورشید بالای سرهمه باشد!!]ـ
تیتر: هیچ جامعه بشری مثل جمع یا توده مورچگان نیست. ـ
اما باز به بحث لانه مورچه ها برگردیم. باید مواظب باشیم که هیچ جامعه انسانی را مثل جامعه مورچه ها نباید دانست، حتی اگراز دید رهبرشان، واقعیت اینگونه باشد. زیرا انسان ها وتک تک انسان ها قادر به فکرکردن هستند. حتی اگردر زیر بار فشار چنین دیکتاتوری هایی باشند که راه های ارتباطات با جهان ودسترسی به اطلاعات را برآنها ببندد تا قدرت فکرکردن وتشخیص آنها فعال نشود و ذهن های آنها را درچهارچوبی محدود باقی بماند، بازهم این جوامع مثل لانه مورچه گان نیست.ـ
-با آنکه انسان مورچه نیست اما این نوع دیکتاتوری ها می خواهند از انسان ها، جامعه ای برابرومتساوی مثل مورچگان بسازند که این امر به لحاظ سیاسی هم محکوم به پایان یافتن است.ـ
- هیچوقت موفق نمی شوند زیرا انسان فکرمی کند ونمی توان انسان را به جامعه مورچگان برگرداند، این عمل حتی به لحاظ سیاسی شکست خورده است.ـ
-این سیستم ها که نمی خواهند اندیویدوالیسم انسانی را بپذیرند ازنظرسیاسی هم شکست خورده وپایان یافته هستند. بی تفاوتی این رژیم ها به آزادی و اندیویدوالیسم(آزادی فردی) به آنجا راه می برد که نمی توانند مردم خود را قانع کنند ودست به سرکوب آنها می زنند. سرکوب نمودن دربرابرحق اعتراض مردم، نشانه ضعف درونی سیستم است و مشروعیت خود را زیرعلامت سؤال می برد. شاید بتوان نتیجه گرفت که تساوی کردن به زور یک بهانه است برای به کار گرفتن سرکوب وخشونت علیه حق اعتراض است.[رابطه آزادی فردی وحق اعتراض داشتن.]ـ
- درست است. صرفنظراز هرسیستم سیاسی که برقرار باشد ولی مردم خودش را سرکوب کند؛ این رژیمی است که خواسته های مردم را نمی فهمد و درموقعیتی نیست که مشکلات اجتماعی را حل کند. حتی اگرپرقدرت مثل هیولایی باشد اما بخواهد تحت عنوان تساوی، همین مردم را به خدمت بگیرد ومثل برده در خدمت یک سیستم ماشینی دربیآورد که این امردرست نیست و این وضعیت قابل اعتراض است.ـ
اساسا یک سیستم یا رژیم برای آن نیست که خلقی را دربند بکشد، بلکه به دلیل نیازآنها به خودش باید برسرکار باشد. یعنی خود خلق آنها را بخواهد، نه آنکه به زور مسلط باشند. ـ
یکبار دیگر به موضوع آزادی ودموکراسی باز می گردیم. ودوباره درباره کتاب شما صحبت می کنیم. درآنجا شما به یک امکان یا اتفاق اشاره می کنید که این اتفاق می تواند یک ارث و میراث باشد. به هرحال افرادی که تجمع ثروث نموده اند، نیز می میرند.آیا نمی توان بعد ازمرگشان آن ثروت انباشته را به گونه قانونی، دولت مالک شود. بعد ازمرگ آدمهای ثروتمند، نزدیکانشان بعضی ارث و میراثی می برند و وبرخی نیز با دست خالی بیرون می روند. آیا نمی توان به نام تساوی، ارث و میراث کلانی را که فرد ازخود به جا گذاشته است، به گونه ای آنرا تقسیم کرد که ازآن حالت انباشت ثروت خارج شود ومجددا دردست یک عده معدود باقی نماند؟ چرا به نام آزادی باید افراد یا روابط افراد مثل زنجیربه هم پیوسته باشد، به گونه ای که انتقال ثروت درجایی حالت موروثی به خود گیرد؟
خیلی خوب گفتید. درقرن نوزده ام بسیاری معتقد بودند که حفظ شدن ثروت به شکل ارث بردن، یک آداب و رسوم قدیمی قبل ازانقلاب کبیر است ودلیلی درست وجود ندارد که بازهم این مناسبات وآداب وسوم قدیمی دوباره رعایت یا حفظ شوند واین ارث و میراث بین همه بازماندگان یکسان تقسیم شود یا دربین نسل بعدی تقسیم شود. اما به دلیل روابط ومناسبات خانوادگی وبشری این امرممکن نشد. پیشنهاد می شد که مالیات سنگینی برارث ومیراث بسته شود. اما مشکل در اینجاست که مالیات برارث و میراث هم درکشور ما(فرانسه) با وجود دموکراسی(!) کمترشده است و نباید اینطورمی بود. درزمان جنگ مالیات برارث و میراث چنان بالا بود که میراث برندگان هیچی گیرشان نمی آمد.ـ
ولی درحال حاضر وتضاد دراینجاست که متأسفانه درکشورما دولتمردان وسیاسیون وکسانی که درموضع رهبری جامعه هستند، حق برارث و میراث را به عنوان حقی درجوامع آزاد تلقی می کنند. یا ازآن دفاع می کنند.ـ
بله! می تواند یک حق باشد اما حقی درقلرو ثروتمندان است
!ـ شاید یک آزادی باشد و یک آزادی فردی اما درخدمت جامعه وتساوی درجامعه نیست.ـ
تیتر: ثروت خود را به وارثین سپردن، برای تساوی درجامعه یک امرزیان آوروغیرسازنده است.ـ
این امر[تمرکزثروت وانتقال آن با خانواده خود] جامعه را قطبی می کند.این امراز تساوی به دوراست وبه آزادی نیز لطمه می زند. این آزادی به خود آزادی لطمه می زند واز این روی یک آزادی غلط است.ـ
پس آزادی غلط آخرین جمله وختم بحث امروز ماست.ـ
با تشکروادامه بحث دراینترنت قابل دنبال کردن می باشد. ـ
پایان!ـ
دسامبر2010
2010
http://malihehrahbari.blogspot.com /
منبع:
Philosofie Magazine
Philosofie Gleichheit
Doku-Reihe vom Philippe Truffault
Frankreich 2010, Arte F
نام کتاب آقای ژان فابین اشپیتز
Den zufall abschaffen.
Abolir le hazard نام کتاب به فرانسه
اسامی به لاتین:ـ
Alexis Teoqevill
Prokrusues
Seus
Kim Jong-il
Alexander Zino View

تیترهای بحث به آلمانی برای علاقمندان
Philosofie Magazine
Philosofie Gleichheit
Gleichheit heißt gleiche Recht für alle.
Gleichheit und Gleichmacher ist nicht das Gleiche.
Chancen gleichheit und Gleichberechtigung unterscheiden.
Gleichheit darf die Unterschiede nicht verleugnen
Gleichheit ist eine Folge vom Freiheit
.muss man die Freiheit einschränken um Sie zu schützen.
Verschiedenheit und Gleichheit bedingen einander .
In Namen der Egalität gegen Egalitarismus Kämpfen.
Der Freihet schadet sich selbst
Falsch Freiheit, davon gibt es vieles!
Falsche Freiheit ,ein Prima Wort!